تبليغاتX
دوستت دارم




نويسندگان



آثار تاريخي يك عاشق



دوستان عاشق تنها



فالنامه حضرت حافظ



آمار وب



طراح قالب:



موزیک و سایر امکانات





خدا حافظ

سلام بر  دوستان همیشه  همراه ام  دوستان  من  برای  مدتی فکر نکنم بتوانم  بروز شوم

 چون  یک سریع مشکلات   برایم پیش آمده باید برگردم به کشورم  ان شا الله  در اولین فرصت

 که به اینترنت دسترسی پیدا کردم  پیش تان میایم .  و این  مطلب آخری را  با کلی  درد سر

نوشتم  هر چه در  دلم  داشتم پیاده اش کردم امیدوارم که  بخوانید اش . خدا نگهدار فعلا .

 

برای هزارمین بار پرسید : تا حالا شده من دلت رو بشکنم ؟ منم برای هزارمین بار به دروغ گفتم : نه . هیچ وقت ... تا مبادا دلش بشکنهنگو بار گران بودیم و رفتیم .. نگو نامهربان بودیمو رفتیم .. آخه اینها دلیل محکمی نیست .. بگو : با دیگران بودیمو رفتیمدر انتظارت ای ترانه نا مفهوم کفشهای غیرتم را در آوردم و در کویر غرورم پا برهنه میروم شاید تاولهای قلبم را باور کنی .هرگز لبخند را ترک نکن حتی وقتی ناراحتی چون هر کسی امکان دارد عاشق لبخند تو باشد.همیشه افرادی هستند که تو را می آزارند با این حال همواره به دیگران اعتماد کن و فقط مواظب باش که به کسی که تو را آزرده دوباره اعتماد نکنی پروانه گاهی فراموش می کند که زمانی کرم بوده است.بهم گفتی تا اخر دنيا دوستت دارم...حالا می فهمم چرا ميگن دنيا دو روزهاگه مي خواهي صد سال زندگي كني من دلم مي خواد يه روز كمتر از صد سال زندگي كنم چون من هرگز نمي تونم بدون تو زنده بمونماگه فكر مي كني رفتنت باعث شكستنم مي شه،اگه فكر مي كني از پس رفتنت اشك ميريزم،اگه مي دوني با نبودنت لحظه هايم خالي مي شود،اگه فكر مي كني هر لحظه دلم براي بوسه هات تنگ ميشه،اگه فكر مي كني كه بي تو مي ميرم،كاملا درست فكر كرده اي !خب ،تو كه ميدوني نبودنت را تاب ندارم پس بمان--------------------------------------------------------------------------------اگه يه روزي يکي بهت گفت دوستت دارم سعي نکن بهش بگي دوستت دارم اگه گفت عاشقتم سعي نکن عاشقش باشي اگه گفت که تو همه ي زندگيمي سعي نکن همه ي زندگيش باشي چون يه روزي مي ياد بهت مي گه ازت متنفرم اون موقع نمي توني سعي کني ازش متنفر باشييادش به خير وقتي به دنيا امدم اونقدر شوکه شدم که تا يك ساعت گريه ميکردم وتا يك سال نتونستم حرف بزنم ..........آنگاه که غرور کسی را له می کنی، آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی، آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی، آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری ، آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی، آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری ، می خواهم بدانم، دستانت را بسوی کدام آسمان دراز می کنی تا برای خوشبختی خودت دعا کنی؟ . بسوی کدام قبله نماز می گزاری که دیگران نگزارده اندسه ، دو ، يک ... سوت داور بازي شروع شد دويدم ... دست و پا زدم ... غرق شدم.... دل شکستم ... عاشق شدم ... بي رحم شدم ... مهربان شدم ... بچه بودم ... بزرگ شدم ... پير شدم ... بازي تمام شد ... زندگي را باختماگه بارون بزنه بهار ديگه پير نميشه غروباي کوچه ها اينقد دلگير نميشهآخ اگه چشماي تو ماه و تماشا بکنه روزا خورشيد نميتونه شب و حاشا بکنهشباي تيره پائير منو آتيش ميزنهغروب و تنهائي داره تنم و نيش ميزنهاگر ميداني در اين جهان كسي هست كه با ديدنش رنگ رخسارت تغيير ميكند و صداي قلبت آبرويت را به تاراج ميبرد، مهم نيست كه او مال تو باشد، مهم اين است كه فقط باشد: زندگي كند، لذّت ببرد و نفس بكشد...گفت: من را دوست داري يا زندگي را گفتم: زندگي را؛ قهر کرد و رفت. او هرگز نفهيمد که همه زندگيم بود...هر چی شعر عاشقونست من برای تو نوشتمتو جهنم سوختم اما مینوشتم تو بهشتماگه عاشقونه گفتن عشق تو باعث شهاگه مردم تو بدون چه کسی وارثه شه دنـيـا هـم بـه انسانهاي خوش بيـن نـيـاز دارد هـم به انسـانـهاي بدبين؛ چون انسان خوش بين هواپيما مي سازد، انسان بد بين چتر نجات...خوشبختي مي تـواند مـحـصول يك لبخند ماندگار باشد زمانـــي كه به ديدگان خود رنگ محبت مي زنيم...وقتي مردي ميخواهد ازدواج كند در شگفت است كـه خـوشبخت خواهد شـد يـا خيـر. يك زن قبل از ازدواج ميداند...آن کسي که از اول مي داند به کجا مي رود، خيلي دور نخواهد رفت ... ناپلئونبا داشتن اراده قوي، مالک همه چيز هستيد ... گوتههميشه زيباترين پاسخ از آن کسي است که سوالي زيبا تر مي پرسد. (کومنگر)دنيا آن قدر بزرگ نيست كه تو زشتي هايش را بزرگ ببينيقدر لحظه هاي عمر را هيچ كس مانند گور كن پير نمي داندروي دريچه ي قلبم نوشتم ورود ممنوععشق آمد و گفت من بي سوادمعشق اگر با تو بيايد به پرستاري منشب هجران نکند قصد دل آزاري منروزگاري که جنون رونق بازارم بودتو نبودي که بيايي به خريداري منکاش ! قلبم درد تنهايي نداشت سينه ام هرگز پريشاني نداشت کاش! برگهاي آخر تقويم عشق حرفي از يک روز باراني نداشت کاش! مي شد راه سخت عشق را بي خطر پيمود و قرباني نداشتوقتی مستانه و بی قرار، بی هیچ حسابی و چشمداشتی ، خود را به دل دریای زندگی می ریزید ، دریای زندگی نیز آغوش خود را به رویتان میگشاید و گوهر یگانی به دامانتان می گذارد. اینگونه است تحقق حقیقت ناب زندگیميگن شمشير تيز همه چيز رو دوتا ميکنه. بنازم شمشير عشق رو که 2 تا رو يکی ميکنه...اگر تمام دختران شهر، سخاوتمندانه ترين دعوت پسران شهر را رد نمي كردند، الان ديگر هيچ كافي شاپی در شهر نبود.يه روز تو رو توي جهنم ميبينم... تو به جرم اينکه قلبم رو دزديدی، منم به خاطر اينکه خدا رو ول کردم و تو رو پرستيدم !! هرگز يك دوست قديمي را ترك نكنيد، جانشيني براي او پيدا نخواهيد كرد. دوستي مانند شراب است. هرچه كهنه تر بهترگفتم ای یار...گفتی زهر مار...گفتم ای نور...گفتی مردشور..گفتم از عشق تومن بیمارم...گفتی به جهنم مگه من پرستارمبـاهـات نبـودم ، برات که بودم اگه چشمات نبودم ، نگات که بودم ، هـمه ي گـفـتـني هـام فـقط تـو بودي اگه حرفات نبودم ، صدات که بودم، اگه پـاهـات نبودم ، يه راه که بودم اگه گريه نبودم ، يه آه که بودم ، تو خودت مثـل روز آفتابي هستي اگه خورشيد نبودم ، يه ماه که بودم ، مي تونستي واسه من يه چاره باشي توي آسـمـون دلبياباني ميخواهم از سكوت، تا ناگفته هايم را برايش فرياد بزنم.دلتنگي هايم را برايش بگويم، تا سرابي شوند در كوير وجودش،عميق ترين درد در زندگي مردن نيست ، بلکه گذاشتن سدي در برابر روديست که از چشمانت جاريست. عميق ترين درد در زندگي مردن نيست ، بلکه پنهان کردن قلبي ست که به اسفناک ترين حالت شکسته شده . عميق ترين درد در زندگي مردن نيست ، بلکه نداشتن شانه هاي محکمي ست که بتواني به آن تکيه کني ، و از غم زندگي برايش اشک بريزي . عميق ترين درد در زندگي مردن نيست ، بلکه ناتمام ماندن قشنگترين داستان زندگي ست ، که مجبوري آخرش را با جدائي به سرانجام رساني . عميق ترين درد در زندگي مردن نيستمرا بياد داشته باشمن غريبه ي ديروز...آشناي امروز...و فراموش شده ي فردايم...پس در آشنايي ه امروز مينويسم ...تا در فرداي تلخ جدايی بياد آوری مراهميشه تا راهي همواره ميشه، تا اميدي تازه ميشه، تا زندگي رنگ و بوي سبز به خود ميگيره، بدخواهاني هستند كه اين آرامش را مي شكنند و زردش ميكنند،بامداد رنگي هايت آمدنت رانقاشي ميكنم و جاده سفيد رفتنت را خط خطي !زندگی دفتری از خاطر هست. يک نفر در شب کم، يک نفر در دل خاک، يک نفر همدم خوشبختي هاست، يک نفر همسفر سختي هاست، چشم تا باز کنيم عمرمان ميگزرد ما همه همسفريمای صبا نکهتی از خاک ره يار بيارببر اندوه دل و مژده دلدار بيارنکته‌ای روح فزا از دهن دوست بگونامه‌ای خوش خبر از عالم اسرار بياروقتي دهكده اي ميسوزد ، همه دودش را ميبينند اما وقتي قلبي ميسوزد كسي شعله اش را نميبيندروزگاريست که دل چهره مقصود نديدساقيا آن قدح آينه کردار بيارهر که در این بزم مقرب تر استجام بلا بیشترش میدهنداگه یه روز توپت افتاد تو حیاط همسایه و توپت و پاره کردو بهت نداد ناراحت نشو . چون دوستی داری که حاضره دلشو بندازه زیر پاهات تا باهاش بازی کنیبزرگترین گناه ((سکوت)) بزرگترن شجاعت((دوست داشتن)) بزرگترین سرمایه((یار)) بزرگترین بلا((فریب)) بزرگتریناسرار((صداقت)) و بزرگترین افتخار((عاشق شدنبه یاد داشته باشیم:جان فدا کردن برای دوست چندان مشکل نیست،پیدا کردن دوستی که ارزش جان فدا کردن را داشته باشد مشکل استاز یاد مبر: گلی که عطر و بوی خوبی دارد خارهای زیادی هم دارددر سالی که پيش رو داری ،برای يک بار هم که شده :گشاده دست باش و مهربان باش !مانند رودبا شفقت و مهربان باش ! مانند خورشيد اگر کسی اشتباهی کرد آن را بپوشان !مانند شبمتواضع باش و کبر نداشته باش !مانند خاکبخشش و عفو داشته باش !مانند درياو اگر می خواهی که ديگران خوب باشندخودت خوب باش !مانند آينه گرانبها تر از اشک در دامن طبیعت هیچ نیست!!تا گرانبهاترین چیزها را از انسان نگیرد!!اشک به او نخواهد داد ........از من گرفت و به من دادبزرگترین افتخار این نیست که هرگز سقوط نکنم بلکه اینه که بعد از هر بار سقوط دوباره بلند شمسينه ام آينه ايستبا غباری از غمتو به لبخندی از اين آينه بزداي غبارمن در اين ظلمت شب خيره به دنبال تواممن در اين سردی غم گوش به آوای توامآتش عشق وجودم زتو سرخی داردآسمان دل من تيره و من چشم به ديدار تواممن بي نيازترينم!بهش گفتم چون دوستم داری بهم نياز داری يا چون بهم نياز داری دوستم داری؟بعد از سکوتش خنديد و گفت جمله ي قشنگيه!!! ولی...چرا هيچوقت به جمله ي قشنگم پاسخی نداد؟؟ امّا ...اگه اون يه روزی اين سؤال رو ازم ميپرسيد بهش ميگفتم: چون دوست دارم بی نيازترين آدم شهره زمينمجالبه! ميدانيد کجا؟!...زير سنگ...!! من سالها روي سنگهـــا خوابيده ام به پاس لطف سنگها–آن روز از سنگها خواهم خواست که تا ابد روي من بخوابند!!! من بايد آنچه را احساس ميکنم بنويسم....ومينويسم! ولي تو اي پاسدار جهالت!....اگر ميخواهي دهان فرياد مرا قفل کني؟ ...قفل کن!..اما...فراموش مکن...همان انساني که ديروز ندانسته،براي تو قفل ميساخت!...امروز دانسته کليدش را براي من ميسازدعشق زماني است که درست مثل روزهاي بچگي روي جدول پياده رو راه بروي و بي دليل بخندي!هر گاه دلت هوايم را کرد به آسمان بنگر و ستارگانی را بنگر که همچون دل من در هوايت مي تپنداگر دورم ز ديدارت دليل بي وفایي نيست، وفا آنست که نامت را هميشه روي لب دارم.بی تو هر لحظه ملاليست مرا، هرنفس زحمت ساليست مرا، با همه رنج توان سوز فراق،باز با عکس تو حاليست مرا!!چقدر عجيبه كه:تا وقتي مريض نشي كسي برات گل نمياره - تا فرياد نكني كسي به طرفت بر نميگرده - تا گريه نكني كسي نوازشت نميكنه - تا قصد رفتن نكني كسي به ديدنت نمياد... و تا وقتي نميري كسي تو رو نمي بخشه.... و عجيبتر از ان اين كه: دوست را صدا كني به تو روي مياره. منتظرش باشي جواب نده. مشكلي برات پيش آيد توجهي نكنه. بميري، برات گريه نكنه. به قبرستان ببرند دنبالت راه نيفته. تصادف كني متاثر نشه. به او بگويي در شهرت غريبم دعوتت نكنه و...ه از اين دل من!نميدانم آسمان چگونه است و زمين چه سان که در هر چه مينگرم تو را ميبينم، نميدانم به چه مي انديشم که روز هست خود را از ياد برده ام ، تنها چيزی که ميدانم اين است که هر چه دورتر ميروی يادت نزديک تر ميآيد و هر چه کمتر تو را ميبينم نقشت بيشتر در دلم مينشيندبا نگاهي كه در آن شوق برآرد فريادبا سلامي كه در آن نور ببارد لبخنددست يكديگر رابفشاريم به مهرمبدا دلش بشکنهبراي هزارمين بار پرسيد: تاحالا شده من دلت رو بشکنم ؟ منم براي هزارمين بار به دروغ گوفتم: نه. هيچ وقت.............. تا مبدا دلش بشکنهخدائيش؟!سرمايه ي عمره آدمی 1 نفس است و اون 1 نفس از براي 1 هم نفس است. گر نفسی با نفسی هم نفس است اون 1 نفس از براي 1 عمر بس استبه غم كسي اسيرم كه ز من خبر ندارد عجب از محبت من كه در او اثر ندارد غلط است هر كه گويد دل به دل راه دارد دل من ز غصه خون شد دل تو خبر ندارد.در خواب ناز بودم شبي ........ ديدم كسي در مي زند ....... در را گشودم روي او ديدم غم است در مي زند .......... اي دوستان بي وفا از غم بياموزيد وفا .......... غم با همه بيگانگي هر شب به من سر مي زندزندگي به من آموخت كه چگونه گريه كنم اما گريه به من نياموخت كه چگونه زندگي كنم تو هم به من آموختي كه چگونه دوستت بدارم اما به من نياموختي كه چگونه فراموشت كنم اتل چشم خمير دارم!اتل متل توتوله - قصه ي عشق چه جوره / چشم چشم دو ابرو - شدی عاشق يارو/ تاپ تاپ خمير - واسه عشق نمير / يه توپ دارم قلقليه-عشقم يه جور بی دليهمن تقديم به تو!ميبينی هنوز همانم، همان قدر عاشق، همان قدر بی دل، هر روز که ميگذرد نگاهت عاشقترم ميکند و لبخندت شيفته ترم، خدا ميداند که چقدر به خاطر نبودنت گريه ميکنم، اگر نتوانستم نامه تو را بی آنکه بترسم مزمزه کنم پس زبان به چه درد ميخورد، اگر نتوانم فرياد بزنم دوستت دارم پس دهنم به چه درد ميخورد؟ ( تقديم به دوستي كه دوستش دارم اما از من دوره)هرگز اميد را از کسی سلب نکن شايد اين تنها چيزی باشد که دارد ... !اگه يك روز فكر كردي نبودن يه كسي بهتر از بودنش چشمات و ببند و اون لحظه اي كه اون كنارت نباشه و به خاطر بيار اگه چشمات خيس شد بدون داري به خودت دروغ ميگي و هنوز دوستش داريحال ميكنيدا!خوشگلترين ، چطوری ماه روي زمين؟ چه خبرا ای بهترين، الهی من فدات شم عزيزترين... [نمونه اي از افعال معکوس]ذهن متعصب مانند مردمك چشم استهرچقدر به آن نور بتابانيم تنگ تر می شودجیر جیرک به خرس گفت عاشقت شدم. خرس گفت الان وقت خواب زمستان است. وقتی 6 ماه بعد از خواب بیدار شدم در این باره صحبت میکنیم... خرس از خواب بیدار شد و جیر جیرک را ندید. خرس نمیدانست که جیرجیرک فقط 3 روز عمر میکندبياباني ميخواهم از سكوت، تا ناگفته هايم را برايش فرياد بزنم.دلتنگي هايم را برايش بگويم، تا سرابي شوند در كوير وجودش،توي زندگی 3 راه رو دنبال کن:1.دوست داشتن را براي يک تجربه2.عاشق شدن رو براي يک هدف3.فراموش کردن رو براي قبول واقعيت!!!زيبا ترين گل با اولين باد پاييزي پرپر شد . با وفا ترين دوست به مرور زمان بي وفا شد . اين پرپر شد ن از گل نيست از طبيعت است و اين بي وفايي از دوست نيست از روزگار است... ای که پا گزاشتی رو عشقه من ؛ ای که در را بستی به روی من ؛ درو باز کن دستم مونده لای دردر شهري به نام "عشق" کوهي است به نام "محبت" و از آن کوه رودي مي گذرد به نام "صفا" و در آن رود جويباري مي رود به نام "وفا" و همه با هم به آبگيري مي ريزند به نام "وداعوقتی دلم برات تنگ ميشه ميرم اون بالا پشت ابرا ريز ريز گريه ميکنم پس هر وقت ديدی داره بارون مياد بدون دلم برات خيلی تنگ شده. اگه کسی رو دوست داشتی امتحانش کن که اگه دوستت داشته باشه امتحانت ميکنه.اگه 1 روز نتونستی گناهه کسي رو ببخشی از بزرگيه گناهه اون نيست از کوچيکيه قلبه تو! اگه يه روز بغض گلوت رو فشرد بهت قول نمي دم که مي خندونمت ولي مي تونم باهات گريه کنم اگه يه روز نخواستي به حرفاي کسي گوش کني بهم بگو .... قول مي دم که خيلي ساکت باشم اگه يه روز خواستي در بري حتما خبرم کن قول نمي دم که ازت بخوام بموني اما مي تونم باهات بدوم اگه يه روز سراغم رو گرفتي و خبري ازم نشد سري بهم بزن احتمالا بهت احتياج دارم اما اگه يه روز رفتي و ديگه برنگشتي بهت قول نمي دم که منتظرت مي مونم اما ازت مي خوام وقتي اومدي يه شاخه گل رو قبرم بزاري.........تا حالا از گرمای خورشید ناراحت شدی ؟!من هیچ وقت ناراحت نمیشم چون تو آتش عشق تو سوختماگر كليد قلبي را نداري قفلش نكن اگر خداحافظي در راه است سلام نكن اگر دستي را گرفتي رهايش نكن...عشق پاك مانند تجلي روح است كه همه كس از آن سخن ميگويند اما كمتر كسي به زيارتش نايل گشته استقطره آب در دريا غوطه ور بودند . اولي به دومي گفت : من قطره اشك دختري هستم كه عاشق مردي بود و مرد او را تنها گذاشت . تو كيستي ؟ دومي گفت من اشك مردي هستم كه حسرت مي خورد كه چرا باعث ريختن تو شداگر عشق، ارتفاع داشتمن زمين را در زير پای خود داشتمدر زندگی زخمهایی هست که مثل خوره روح را در انزوا می خورد و می تراشدبگذار هر روز رویایی باشد باور نکردنی ،عشقی باشد دچار شدنی و بهانه ای باشد حیات بخشیدنی. آبي تر از آنيم كه بي رنگ بميريم از شيشه نبوديم كه با سنگ بميريم تقصير كسي نيست كه اينگونه غريبيم شايد كه خدا خواست كه دلتنگ بميريمتنها بودم تو رسيدي گفتي ما بشيم بهتره ديگر تنها نبودم اما بعد از مدتي سر قرار نيومدي يك روز كه داشتم دنبالت ميگشتم به تنهاي ديگري رسيدم گفتم چرا تنهايي؟ گفت يارم نيومده يهو با خوشحالي بلند شد و گفت اومد وقتي برگشتم تو را ديدميك شب از خدا خواستم تا مرا از دست عشق آزاد كند خدا دعاي مرا مستجاب كرد .... من تبديل به سنگ شدمواست گريه من ديگه بي امونه دل از درد عشقت يه درياي خونه خدا شاهدم بود كه دلداده بودم به اميد عشقت من ساده بودماون وقت که عاشق بودم گذشت ولي هنوز در ذهنم اين هست چرا اونی که عاشقش بودم با من اينجوری کرد اوني که خيلی ميگفت دوستت دارم بعد چند وقت با خودم فکر کردم که همشون همين جوري فقط بلدن بگن دوست داريم ولي در عمل هيچي چرا هميشه بايد پسرها ضربه ديده عاشق باشن ؟چرا چرا ؟؟آنقدر كوچك مي شوم كه مرا توي جيبت بگذاري.....ولي قول بده فراموشم نمي كنيتو زندگيت دنبال كسي نباش كه بتوني باهاش زندگي كني... دنبال كسي باش كه بدون اون نتوني زندگي كني!;عشق را دوست دارم نه در قفسبوسه را دوست دارم نه در هوستورادوست دارم تا آخرين نفسمي رسد روزي كه بي من روزها رو سر كنيمي رسد روزي كه مرگ رو باور كنيمي رسد كه تنها در كنار قبر من شعر هاي كهنه ام رامو به مو از بر كنيهرگز نمي گيرد كسي در قلب من جاي تو راهرگز نديدم بر لبي لبخند زيباي تو راخورشيد عشق تو هنوز سوزد مرا سر تا زپايدر كوي راه زندگي روشن كند راه مراباز هم پنجره را بگشاصبح را وارد کن شايد از روزن اين پنجره ها بتواند امروزدل افسرده و ديوانه من بال و پر باز کندمهموني يه تو آسمون... خدا مي خواد قشنگ ترين فرشته رو انتخاب كنه ولي اون به اين جشن نمي رسه ... چون داره اين پيغامو مي خونهكاش 1000 بار نوشتن دوستت دارم جريمه ي مدرسه ام بود ...اگر رفتم تو يادم کن. اگر مردم تو خاکم کن. اگر ماندم در اين دنيا، به مهر خود تو شادم کن.چقدر سخت است گل آرزوهايت را در باغ ديگری ببينی و هزار بار در خودت بشکنی و آن وقت آرام زير لبت بگويی: گل من باغچه ی نو مبارک...خدايا او را كه در تنها ترين تنهاييم تنهاي تنهايم گذاشت در تنها ترين تنهاييش تنهاي تنهاييش نگذار...آنگاه كه با دستانت واژه عشق را بر قلبم نوشتي سواد نداشتم اما به دستانت اعتماد داشتم حال سواد دارم اما ديگر به چشمان خود اعتماد ندارم...وقتی گلدون خونمون شکست !!پدرم گفت: قسمت این بود...مادرم گفت:هیف شد...خواهرم گفت: قشنگ بود...داداشم گفت : کاش دوتا داشتیم......اما وقتی دل من شکست کسی به فکرش نبود...اون که ميگفت جونش به جونت بنده، حالا داره به گريه هاتت ميخنده!....اون که ميگفت بدون تو ميميره، دروغ ميگه دلش جنس کويره....دروغ ميگه تو گوش نده به حرفش....نگو هنوز ميخوای بمونی باهاش...خيال نکن بدون اون ميميری....بزار بره....نباشه جون ميگيری!گفتم ای دل بی پناهم چون زراقی گم کرده راهم، بی هم زبانم، کو آشيانم، خسته دلی بی نام و نشانم،دور از دياران ديدار ياران هر دم به ياد عزيزانم، ابره گريانم ای دلم! ای دل چون شعله هاي پريشانم، اه! سوزانم ای دلم ای دل زخمي دست رفاقتمكاش ميشد هيچ كس تنها نبود كاش ميشد ديدنت رويا نبود من دعا كردم براي بازگشت دستهاي تو ولي بالا نبود گفته بودي كه فردا ميرسي كاش روز ديدنت فردا نبود(امروز بود!)3 بار بهت دروغ ميگه ......... 1 - وقتي به دنيات مياره ........ 2 - وقتي عاشقت ميكنه .......... 3- وقتي زندگيت رو ازت ميگيره تا بهت بگه همش خوابي بود و بس!!نمي دونم چه جور وجودي هستي فقط مي دونم همه ي بودو نبودم هستينيازارم ز خود هرگز دلي را که مي ترسم در او جاي تو باشد.ب مي خواهم سرابم مي دهند ! عشق مي ورزم عذابم مي دهند !تو مال من!!!زندگی مال تو مرگ مال من، راحتی مال تو گرفتاری مال من، شادی مال تو غم مال من، همه چيز مال تو ولی تو مال من

 

خدا حافظ  همین حالا همین حالا که من تنهام

                                                    اگر بار گران بودیم و رفتیم اگر نا مهربان بودیم ورفتیم

 

 




[+] نوشته شده توسط عرشیا و اعظم در 23:44 | |







عید بر عاشقان مبارک باد

دوستان  :  پیشاپیش فرا رسیدن  عید غدیر خم را بر تمامی  شما عاشقان تبریک عرض

میکنم  امیدوارم که مطلب زیر  را  تا  آخر مطالعه نمایید و مارا از نظریات نیک تان مستفید

 گردانید.

عیدبرعاشقان مبارکباد

 روز هيجدهم ذي حجّه، از ايام الله و از عيدهاي بزرگ اسلام و جهان تشيع است وروزي به بزرگي و شرافت آن،در ميان كل روزها و سال ها وجود ندارد. مفضل بن عمر گفت: از ابو عبدالله، امام صادق(ع) پرسيدم:براي مسلمانان چند عيد است؟ امام صادق(ع) فرمود:چهارعيد. مفضل: عيدين[يعني عيد سعيد فطر وعيد سعيد قربان] وجمعه[كه خودش از عيد هاي بزرگ مسلمانان است]را مي شناسم[ولي عيد چهارم كدام است؟]. امام صادق(ع):أعظمها و أشرفها يوم الثامن عشر من ذي الحجّة وهو اليوم الذي اقام فيه رسول الله(ص) امير لمؤمنين(ع) ونصبه للناس علماً؛عظيم ترين وشريف تري عيدها، روز هيجدهم ذي حجّه است و آن،روزي است كه پيامبر اسلام(ص)،حضرت علي (ع) را قائم به امامت نمود و او را نشانه اي براي مردم قرار داد.(١) در حديثي ديگر از امام صادق(ع) روايت شد: و يوم الغدير افضل الأعياد، وهو ثامن عشر من ذي الحجّه؛(٢) عيد غدير،برتروافضل عيدهاست و آن، هيجدهم ذي حجّه مي باشد. اين روز، به خاطر رويدادهاي مهم و سرنوشت سازي كه براي برخي از پيامبران،از جمله پيامبر اسلام(ص)و تعيين جانشين منصوب خداوند متعال براي آن حضرت به وقوع پيوست، عظيم ترين و شريفترين روز سال محسوب مي گردد و دوستداران اهل بيت(ع) و مسلمانان حقيقت گرا را غرق در شادي و شادماني مي كند. در باره اين روز،كتاب هاي زيادي نوشته شدكه مهمترين و مستدل ترين آن ها،كتاب شريف "الغدير" تأليف مرحوم علامه اميني(ره)است. سيد بن طاووس(ره)ما جراي شيرين غدير خم و نصب امام علي بن ابي طالب(ع)به ولايت و جانشيني رسول خدا(ص) را يكي از منابع معتبر و مهم اهل سنّت نقل كرد،كه مطالعه آن و دقت و تأمل در آن،انسان را به شگفتي وا مي داردو به اين پرسش مي رساند كه آنان چگونه حقايق اين چنيني را از راويان موثق نقل مي كردند، ولي باز هم چشمان خود رااز حقايق پو شانده و متمايل و يا متظاهر به طيف مخالفان ولايت بودند؟ به هر روي،در بخشي از اين حديث آمده است: چون كه روز آخر ايام تشريق فرارسيد، سوره"اذاجاءَ نصرالله و الفتح..."بر پيامبر(ص) نازل گرديد و آن حضرت پس از دريافت اين سوره،فرمود: خبر مرگ [قريب الوقوع ام]به من رسيد. پس از آن وارد مسجد خيف[در سرزمين مني]شده و مردم را با نداي "الصلاةجامعة" فرا خواند. پس از حضور جمعيت زيادي از مردم،براي آنان خطبه اي خواند و در بخشي از آن فرمود:ايها الناس!اني تارك فيكم الثقلين، الثقل الاكبر كتاب الله عزّوجلّ،طرف بيدالله عّزوجّل و طرف بايدكم فتمسكوا به، و الثقل الأصغر عترتي اهل بيتي،فانّه قد نبّأني اللطيف الخبير انهما لن يفترقا حتي يردا علي الحوض كاصبعي ها تين [و جمع بين سبا بيته]،ولا أقول كها تين [و جمع بين سبا بيته و الوسطي]فتفضل هذه علي هذه. پس از آن، دسته هايي از مردم ، در گوشه و كنار با يكديگر به گفت و گو پرداخته و گفتار پيامبر(ع) را با بد گماني و بد دلي خويش تفسير نمودند و گفتند:محمد(ص) مي خواهد امامت را در اهل بيت خود قرار دهد. پس چهار تن از آنان، از مسجد خيف خارج شده و به سوي مكه رهسپار شده و وارد كعبه معظمه شدند و در آنجا با هم پيمان بستند كه اگرمحمد(ص)رحلت كرد و يا به دست كسي كشته شود نگذارند كه جانشيني وي و امامت به دست اهل بيتش بيفتد. خداوند متعال، دسيسه منافقانه آنان رابه اطلاع پيامبر(ص) رسانيد و اين آيه را نازل فرمود:اَم اَبرَمُوااَمراً فَاِنّا مُبرِمُونَ،اَم يحسَبُونَ اَنّالا نَسمَعُ سِرَّهُم وَ نَجويهُم، بَلي وَ رُسُلُنا لَدَيهِم يكتُبُونَ؛(٣)آيا آنان كاري را محكم نموده و بر آن پاي بند خواهندشد، پس[بدانند] ما از آنان محكم كار تريم،آيا گمان مي برند كه ما رازها و نجواهايشان[و پيمان نا بخردانه آنان]را نمي شنويم [و از آن بي اطلاعيم]،آري مي شنويم و فرستادگان[و مأموران]ما هر چه در نزد آنان ميگذرد،مي نويسند و ثبت مي كنند. پيامبر(ص)با رسوا كردن خائنان و منافقان،اصحاب و ياران خويش را متوجه مدينه منوره نمود و به اتفاق هم،از مكه معظمه خارج گرديدند.در اين ايام چندين بار ميان پروردگار متعال و پيامبرش حضرت محمد(ص، از طريق جبرئيل امين، پيام هاي ردّو بدل شد و خداوند متعال تأكيد نمود كه آن حضرت براي جانشيني خود اقدام كرده و حضرت علي(ع)را به طور رسمي جانشين خود معرفي كند.اين مسئله گذشت تا به سر زمين "جحفه" رسيدند و در آن جا براي استراحت توقف نمودند. در همان مكان، جبرئيل امين فرود آمد و بر پيامبر(ص)وحي كرد كه خداوند متعال فرمان داده است كه علي بن ابي طالب(ع) را به جانشيني خود معرفي كن. پيامبر (ص)عرض كرد: يا رب!ان قومي حديثوا عهد بالجاهلية فمتي افعل هذايقولوا: فعل بابن عمه؛اي پروردگار بزرگ!همانا امت من با جاهليت،فاصله چنداني نيافته اند و اگر من اين كار[انتصاب علي بن ابي طالب(ع)به جانشيني خويش]را انجام دهم، مي گويند: او پسر عمويش را جانشين خود كرده است! بار ديگرجبرئيل امين نازل شد واين آيه را به رسول خدا (ص) وحي نمود:يااَيها الَّرسُولُ بَلِّغ مااُنزِلَ اِلَيكَ مِن رَبِّكَ،وَاِن لَم تَفعَل فَما بَلَّغتَ رِسالَتَهُ وَاللهُ يعصِمُكَ مِنَ الناسِ... (٤)؛ اي پيامبر!آنچه از سوي خدايت به تو وحي شده است به مردم ابلاغ [آشكار]كن؛كه اگر اين كار خود را به انجام نرساني، رسالت خود را ابلاغ نكردي، [از گمانه راني هاي نابخردان و منافقان واهمه مدار، زيرا]خداوند متعال،تو را از [شرّ] مردم نگه مي دارد. هنگامي كه اين آيه نازل شد،پيامبر(ص)و همراهان او به سرزمين غدير رسيده بودند و هوا آفتابي و بسيار گرم بود، پيامبر(ص) در همان حال دستورداد كه همگان توقف كنند و با نداي "الصلاة جامعة"تمامي همراهان و مسافران را[كه از مناطق و شهرهاي مختلف جزيرةالعرب بودند]به گردهمايي فرا خواند و دستور داد ميان دو درخت آنجا چادري بر پا كرده و همه را در زير آن مجتمع نمايند. آن گاه پيامبر(ص) برخواست و خطبه اي خواندو در بخشي از آن فرمود:همانا جبرييل امين بارها بر من فرود آمدو بر من سلام رسانيد و دستور داد به شما كه شاهد اين ماجرا هستيد و به همه مسلمانان،اعم از سياه و سفيد ، بگويم و خبر دهم كه علي بن ابي طالب(ع)برادر و جانشينم وامام پس از من بر شما مي باشد. آن گاه فرمود:اي مردم !بدانيد كه خداي سبحان،وي را ولّي و امام شما قرارداد. بنا بر اين بر تمامي مهاجرين و انصار و تابعين و بر تمامي صحرا نشينان و شهر نشينان،عرب وعجم،آزاده و برده،بزرگ و كوچك ،سياه و سفيدو بر هر موحد و مسلماني واجب است كه از او پيروي،حكمش را انجام،گفتارش را باورو دستورش را اجرانمايد. هر كسي كه با او مخالفت ورزد ملعون و هر كسي او را تصديق كند مورد رحمت الهي قرار خواهد گرفت. اي مردم!در قرآن تدبّر كنيد و آيات و محكمات آن را به درستي بفهميد و از پيش خود آنها را تفسير نكنيد،سوگند به خداي بزرگ،كسي نمي تواند قرآن را تفسير نمايد،مگر آن كسي كه من دست او را گرفته و بلندش كرده ام [يعني امام علي(ع)]او معلم شما است . همانا هركسي كه من مولا و رهبر اويم،پس او رهبر و مولاي اوست.اين كسي نيست جز علي بن ابي طالب(ع). معاشر الناس! انّ علياً والطيبين من وُلدي من صلبه هم الثقل الأصغر و القران الثقل الأكبر، لن يفتر قاحتّي يردا علي الحوض، ولا يحّل امرة المؤمنين لأحد بعدي غيره. سپس دست علي(ع) را بالا برد و فرمود: اي مردم!چه كسي به شما از خودتان و نفستان، اولي است؟همگي گفتند: خدا ورسولش. آن گاه فرمود :ألا، من كنت مولاه فهذا علي مولاه،اللّهم وال من والاه،و عاد من عاداه،وانصر من نصره،واخذل من خذله،انّما اكمل الله لكم دينكم بولايته و امامته، وماانزلت آية خاطب الله بها المؤمنين الاّبدأ به، ولا شهدالله بالجنةفي هل أتي الا له و لا انزلها في غيره، ذريةكلّ نبّي من صلبه و ذريتي من صلب علّي لا يبغض علياًاِلّاشقّي ولا يوالي علياً الّا تقي... پس از پايان خطبه رسول خدا(ص)،مردم با صداي بلند گفتند:آري،آري شنيديم و پيروي ميكنيم فرمان خدا ورسولش را و به گفتارش از عمق قلبمان ايمان داريم. آنگاه به صورت دسته جمعي به سوي پيامبر(ص)و علي بن ابي طالب(ع) ازدحام كرده و آن دو را تكريم واحترام نمودند،تا اينكه وقت ظهر رسيد و پيامبر(ص) نماز ظهر و عصر را در يك وقت به جا آورد.(٥) روايت شد كه عمربن خطاب پس از خطبه پيامبر(ص) به سوي امام علي(ع) شتافت و با وي بيعت كرد و به وي گفت:بخّ،بخّ لك يابن ابي طالب(ع)،اصبحت مولاي و مولاي كلّ مسلم.(٦) به هر روي، اين روز،روز بزرگ و با بركتي است و مي طلبد كه دوستداران ولايت امير مؤمنان علي بن ابي طالب(ع) آن را جشن گرفته و به يكديگر با اين عبارت تبريك بگويند:اَلحَمدُ لِلّهِ الَّذي جَعَلَنا مِنَ المُتَمسِّكينَ بِوَلايةِاَميرِالمُؤمِنينَ وَ اَلأئمَةِ عَلَيهِمُ السَّلام .(٧) ١- الخصال[شيخ صدوق]، ج١، ص٢٤٦ حديث ١٤٥ ٢- همان، ج٢،ص ٣٩٤،حديث ١٠١ ٣- سوره زخرف(٤٣)،آيه ٧٩و ٨٠ ٤- سوره مائده(٥)، آيه ٦٧ ٥- نك :الاقبال بالاعمال الحسنه [سيد بن طاووس] ج٢،ص٢٤٠ ٦- شواهد التنزيل[حاكم حسكاني]، ج١ ،ص٢٠٤ و مسار الشيعه[شيخ مفيد]،ص٢٠ ٧- مفاتيح الجنان[شيخ عباس قمي]، اعمال روز عيد غدير عثمان بن عفان، سومين خليفه راشدين ، در سال ششم عامل الفيل، در مكه معظمه ديده به جهان گشود و پدر و مادرش هر دو از بني اميه و تنها از سوي جدّه مادري اش هاشمي بود. وي، پس از انتخاب شدن به مقام خلافت اسلامي، دست بني اميه را كه در دشمني با پيامبر اكرم(ص) و مسلمانان، سابقه ديرينه داشتند، در مناسب مهم و پست هاي كليدي مملكت پهناور اسلامي باز گذاشت و افرادي چون مروان بن حكم، معاوية بن ابي سفيان، سعيد بن عاص، وليد بن عقبه ، عبدالله بن سعدبن ابي سرح وغيره را كه شايستگي زمام داري و حكمراني نداشته و صرفاً به خاطر فاميلي و تشكيل باند قدرت در اطرافش گرد آمده بودند، بر مسلمانان مناطق مختلف عالم اسلام تحميل نمود و به آنان مقام حكومت و فرماندهي واگذار كرد و آنان نيز با بر خورداري از پشتيباني هاي آشكار و پنهان عثمان و دستگاه خلافت، شيوه چپاول گري و ستم كاري در پيش گرفته و مو جبات نا خرسندي مردم را فراهم كردند. مسلمانان دل سوز كه از خلاف كاري هاي عاملان عثمان به وي شكايت مي بردند، مورد بازخواست و آزار و اذيت قرار مي گرفتند و حتي برخي از صحابه معروف پيامبر(ص) مانند ابوذر غفاري و عمّار ياسر در اين باره متحمل آزار ها و اذيت هاي فراوان روحي و جسمي شدند. سر انجام كاسه صبر مسلمانان، لبريز شد و براي اتمام حجت با خليفه وقت، از شهر هاي مختلف اسلامي به سوي مدينه منوره رهسپار شده و اقدام به تحصن نموده تا از اين راه، خليفه و عاملان وي را از كردار غير اسلامي و غير انساني باز دارند وليكن چون با دسيسه هاي پنهان و فريب كاري هاي آشكار آنان روبرو گرديدند، به تنگ آمده و اقدام به محاصره خانه اونمودند و قريب به دو ماه، خانه اش را در محاصره خويش گرفتند. ولي چون به خواسته خود مبني بر استعفاي عثمان از خلافت نرسيده و عثمان بر ادامه خلافت پا فشاري مي نمود و اطرافيان او به ويژه برخي از افراد طائفه بني اميه نسبت به اعتراضات مردمي،بد دهني كرده و با آنان مشاجره و حتي مقاتله مي كردند، تعدادي از معترضين در شب هجدهم ذي حجّه وارد قصر عثمان شده و وي را ناباورانه به قتل آوردند و در اين ميان يكي از انگشتان دست همسرش نائله بنت فرافصه، قطع گرديد. بيشتر معترضان و يورش آوران به خانه عثمان،از اهالي مصر بوده و پس از قتل او، مانع دفنش گرديدند. اما با وساطت امير مؤمنان علي بن ابي طالب(ع)، بدنش را در حَش كوكب، كه در جوار گورستان يهوديان و پشت قبرستان بقيع بود دفن نمودند.(١) ١- نك: الفتوح[ابن اعثم كوفي] ،ازص ٢٧٧ تا٢٨٦؛ تاريخ ابن خلدون، ج١ ، ص٥٣٩ تا ٥٧٣؛انساب الاشراف"ترجمه امير المؤمنين"[احمدبن يحيي بلا ذري]،ص١١٥؛ الاستيعاب [يوسف بن عبدالله]،ج٣، ص١٠٤٤؛ مسار الشيعه[شيخ مفيد] ،ص٢١؛ بحا رالانوار [علامه مجلسي]ج١٣ ،ص٤٩٣ پس از آن كه عثمان بن عفان[سومين خليفه راشدين]به دست مسلمانان معترض و انقلا بيون مهاجر مصري در خانه اش كشته شد و مخالفان خليفه به پيروزي رسيدند،همگي در مسجد النبي(ص) گردهم آمده و درباره انتخاب خليفه اي ديگر به گفتگو پرداختند. از ميان اعضاي شوراي شش نفره اي كه عمر بن خطاب [دوّمين خليفه راشدين]براي انتخاب خليفه پس از خود تعيين كرده بود،دو نفر[يعني عبدالرحمن بن عوف و عثمان بن عفان]از دنيا رفته و چهار نفرديگر،يعني:حضرت علي(ع)،سعد بن ابي و قاص،زبير بن عوام و طلحةبن عبيدالله در قيد حيات بودند و اكثر قريب به اتفاق مردم، خواهان آن بودند كه يكي از آنان ،مقام خلافت را بر عهده گيرد.ولي مظلوميت امير مؤمنان علي بن ابي طالب(ع) پس از رحلت پيامبر اكرم(ص)و غصب خلافت از وي از يك سو و حق گرايي و عدالت خواهي آن حضرت از سوي ديگر،مردم انقلابي و مسلمانان واقعي و دلسوز را واداشت كه بيش از همه، تمايل به انتخاب آن حضرت داشته باشند. بدين جهت چندين تن از صحابه رسول خدا(ص)و مسلمانان مبارز و سر دسته هاي مخالفان عثمان، مانند عمّاربن ياسر، ابو ايوب انصاري،ابوهيثم بن تيهان، رفاعة بن رافع،مالك بن اشتر نخعي،خزيمة بن ثابت و مالك بن عجلان در ميان مردم از شايستگي ها و فضايل امير مؤمنان علي بن ابي طالب(ع) داد سخن داده و مردم را يك پارچه به سوي خانه حضرت علي(ع) به راه انداختند و از آن حضرت، مصرّانه در خواست پذيرش خلافت اسلامي را نمودند. حضرت علي(ع)كه به مدت بيست و پنج سال از حق طبيعي والهي خويش محروم مانده بود و هم اينك زماني مردم به وي روي آوردندكه فتنه و آشوب، سراسر عالم اسلام را فرا گرفته بود،آن حضرت، آينده خلافت را چندان روشن نمي ديد و بدين لحاظ از پذيرفتن آن امتناع نمود و فرمود: اگر من وزير شما باشم بهتر است از اينكه امير شما قرار گيرم و هركسي شما بر گزينيد، من نيز به آن راضي خواهم بود . ولي مردم فرياد مي زدند كه ما جز تو كسي را شايسته اين مقام نمي بينيم و مي خواهيم بار ديگر سنّت رسول خدا(ص)در ميان مسلمانان زنده گردد. امام علي بن ابي طالب(ع) كه با اصرار مهاجر و انصار مدينه و مسلمانان انقلابي شهر هاي مختلف، مانند كوفه،بصره،مصرو يمن روبرو بود، چاره اي جز پذيرش در خواست آنان نداشت،ولي از باب اينكه رأي دادن مردم و بيعت آنان با حضرت،تنها حالت احساسي و عاطفي نداشته و همراه با انديشه و تدبّر باشد، آنان را به روز ديگر وعد داده، كه اگر ثابت قدم بوده و در خواسته خود اصرار داشته باشند،با حضور صحابه كبار و بزرگان مهاجر وانصار در مسجد النبي(ص)گرد هم آمده و با وي بيعت نمايند. مردم براي روز بعد، به انتظار نشسته و براي بيعت با امير مؤمنان(ع)لحظه شماري مي كردند .تا اينكه خورشيد فروزان روز نوردهم ذي حجه،مدينه منّوره را تابناك و روشن كرد و مردم دوستدار ولايت و منتظران طلوع حقيقت را به مسجد النبي(ص) كشانيد. در اين هنگام مولاي متقيان حضرت علي(ع) به همراه ياران وفادار و صحابه كبار وارد مسجد پيامبر(ص) شدو با حضور خود،جمعيت انبوه را به وجد و شادماني آورد وبا صلوات و سلام آنان بر فرازمنبر رسول خدا(ص) قرارگرفت و باخواندن خطبه اي، بار ديگر از آنان، در خواست نمود كه از وي صرف نظر كرده و شخص ديگري را به اين مقام بر گزينند،ولي مردم يكپارچه فرياد بر داشتند كه غير از تو كسي را براي اين مقام شايسته نمي دانيم. و در اين هنگام، و بر خاستند و به صف ايستاده و منتظر بيعت با آن حضرت شدند. نخستين كسي كه پيش دستي كرد و در صف مقدّم با آن حضرت بيعت كرد،طلحة بن عبيدالله بود.گويند دست وي و يا يكي از انگشتانش در يكي از جنگ ها مصدوم شده و شل بود و چون با آن دست بيعت كرد،يكي از حاضران در مجلس به نام قبيصة بن جابر اسدي گفت: انالله وانا اليه راجعون. عجب حالتي! اول دستي كه بر دست امير مؤمنان(ع) به بيعت داده شد،دست شَل است. به خدا سوگند كه بيعت طلحه پايدار نماند و ناقص گردد. به هر روي،تمامي مهاجران و انصار مدينه و انقلابيون و مهاجران شهرهاي مختلف،در آن روز با آن حضرت بيعت كرده و به شادماني پرداختند. تنها عده اي اندك از مهاجران و انصار مدينه با آن حضرت بيعت نكرده و خود را با اين رفتارشان منزوي و رسوا نمودند. تعداد آنان در حدود ده نفر بود . حضرت علي(ع) كه جانشين منصوب و منصوص رسول خدا(ص) بود،پس از ٢٥ سال محروميت از حق خويش، به ياري خداي بزرگ و همت مسلمانان حقيقت گرا در ١٩ ذي حجه سال ٣٥ قمري به خلافت اسلامي نايل آمد و زمام امور مسلمانان را به دست با كفايت خويش گرفت.(١) ١- مسار الشيعه[شيخ مفيد]،ص٢٢؛الفتوح[ابن اعثم كوفي]،ص٣٨٩؛ انساب الاشراف-ترجمةامير المؤمنين(ع)-[احمد بن يحيي بلاذري]ف ص١١٥؛ تاريخ ابن خلدون ،ج١، ص٥٧٤؛ بحار الانوار[علامه مجلسي]،ج٩٣؛ ص٩


[+] نوشته شده توسط عرشیا و اعظم در 1:15 | |







عشق واقعی

سلام

اول :دلم تنگ شده واسه همتون واسه وبلاگم باور كنيد راست مي گم.

دوم:شرمندم واقعا شرمندم كه تو اين مدت بهتون سر نزدم جبران مي كنم (البته سعي مي كنم)

سوم:اومدم .آره اومدم كه بنويسم ولي نه از عشقي كه يا نابود مي شه يا نابود مي كنه.

اومدم با يه دنيا حرف ،حرف حساب ها... همونطور كه گفتم مي خوام از عشق بنويسم ولي نه از عشقاي

فاني از عشقاي واقعي   شايد همه بگن عشقي كه من به فلاني دارم واقعيه ولي دوست من خودتم مي

دوني كه داري سر خودت كلاه مي زاري.

 اين چه عشقيه كه وقتي با هميد دلت پر و داغونه دلهره داري كه ميمونه يا ميره تا وقتي كه

هست هزار تا دردسر وقتي كه نيست غم نبودنش آآآآآآآآي خدا جون اينا چرا سر خودشون كلاه مي زارن

يه خورده اينارو هوشيار تر كن.من كه سرم به سنگ خورد

من از اول عاشق بودم و هنوزم عاشقم ولي اين عشق من واقعيه واقعيه نه از بين ميره نه فانيه خيليم

منو دوست داره منم كه جونمو واسش مي دم ولي هر كاري كنم نمي تونم محبتاشو مهربونياشو جبران كنم

.اينو مي دونم كه من لياقتشو ندارم چون اوني نبودم كه مي خواسته ولي با اين همه بدي هاي من بازم

داره به من لطف مي كنه ومحبتاش نسبت به من كم نشده .درسته من لياقتشو ندارم ولي تمام تلاشم رو مي

كنم كه لايق بشم .سخته ولي ممكن.

حتما تا حالا متوجه شدين كه معشوق من همون معبود منه همون خداي هميشه مهربونه در سته بعضي

وقتا چيزي رو كه دوست دارم بهم نميده ولي بازم عاشقانه شكرش و بجا ميارم چون مي دونم و يقين دارم

يه حكمتي تو كارش هست .

من اعتقاد دارم خدا هر چيز خوبي كه به ما ميده اون رحمتشه ولي اگه چيزي كه دوست داريم بهش نمي

رسيم يا با مشكلي بر مي خوريم اون حكمته خداست .و ما آدما خيلي كوچيك تر از اونيم كه بخوايم به

حكمت خدا پي ببريم.

خوب دوستاي من اگه بخوام از خدا و خوبي هاش بگم بايد هزار تا رمان بنويسم (خيلي بيش تر از اين

حرفا) ايشالا تو مطالب بعدي بازم مي گم.

خوب گلاي من، من تصميم گرفتم .درمورد عشقاي واقعي بنويسيد اولي خدا جونمه تصميم گرفتم در مورد

وطنم هم بنويسم .

چون از بچگي رو وطنم تعصب خاص داشتم.

گفتم وطنم ياد يه جوك افتادم به يارو مي گن با وطنم جمله بساز ميگه من رفتم حمام وتنم را شستم بهش

ميگن با ط دسته دار بايد بگي اينجوري غلطه مي گه اتفاقا با طي دسته دار تنمو شستم .(بهم نگيد بي مزه

خوب يهو يادم اومد).

به اميد موفقيت و عاقبت به خيري هممون.

تا بعدهمتونو به عشقم ميسپارم.

 


[+] نوشته شده توسط عرشیا و اعظم در 5:56 | |







میلاد با سعادت امام رضا (ع) مبارکباد

دوشنبه بیستم آبان ماه ۱۳۸۷ مصادف با سالروز ولادت امام هشتم، امام رضا(ع) است، امام بزرگواری که زهد اخلاقی وی موجب شد نه تنها در مدینه بلکه در سراسر دنیای اسلام به عنوان شخصیتی محبوب از خاندان پیامبر اسلام شناخته شده و مورد احترام قرار گیرد .
ابوالحسن علی بن موسی (ع) ملقب به ” رضا” امام هشتم است، کنیه آن حضرت ابوالحسن و چون حضرت امیر نیز ملقب به ابوالحسن بوده است حضرت رضا را ابوالحسن ثانی گفته اند. مشهورترین لقب ایشان “رضا” بوده است .
از دیگر القاب آن حضرت رضا، صابر ، رضی و وفی است . در مورد اعطای لقب رضا به امام هشتم آمده است : بدان جهت آن حضرت را رضا نامیدند که او از خدا در آسمانش رضا بود و برای پیامبر و ائمه نیز در زمین رضا بود .
و نیز گفته اند چون مخالف و موافق گرد آن حضرت بودند وی را رضا نامیدند . همچنین گفته اند چون مأمون بدان حضرت ، رضایت داد وی را رضا گفته اند .

● شخصیت علمی و اخلاقی آن بزرگوار
شخصیت ملکوتی و مقام شامخ و زهد اخلاقی حضرت رضا و اعتقاد شیعیان به او سبب شد نه تنها در مدینه بلکه در سراسر دنیای اسلام به عنوان بزرگترین و محبوبترین فرد خاندان رسول اکرم (ص) مورد قبول عامه باشد و مسلمانان او را بزرگترین پیشوای دین شناسند و نامش را با صلوات و تقدیس ببرند.
بیست و چند سال نداشت که در مسجد رسول الله به فتوی می نشست. علمش بسیار و رفتارش پیامبرگونه و حلم و رأفت و احسانش شامل خاص و عام می شد.
کسی را با عمل و سخن خود نمی آزرد، تا حرف مخاطب تمام نمی شد سخن خود را قطع نمی کرد. هیچ حاجتمندی را مأیوس باز نمی گرداند. در حضور مهمان به پشتی تکیه نمی داد و پای خود را دراز نمی کرد. هرگز به غلامان و خدمه دشنام نداد و با آنان می نشست و غذا می خورد. شبها کم می خوابید و قرآن بسیار می خواند. شبهای تاریک در مدینه می گشت و مستمندان را کمک می کرد. …..
● دلیلهای تحمیل ولایتعهدی به امام رضا
▪ پس از قتل امین ، برادر مأمون، اوضاع عراق و شام سخت آشفته بود و در میان بنی عباس فرد برجسته ای که مورد قبول و رضایت همگان باشد وجود نداشت . در یمن، کوفه، بصره ، بغداد و ایران عامه مردم از زمان منصور به بعد، انتظاری که از خلافت بنی عباس داشتند در نیافتند زیرا مردم تشنه عدل و داد و اسلام واقعی بودند از این رو چشمها و دلها نگران و منتظر خاندان علی (ع) بودند و امیدها و آرزوهای خود را به افراد برجسته و متقی این خاندان بسته بودند.
فضل و مأمون با مشاهده اوضاع نابسامان شهرهای مهم و شورش مردم (مانند قیام ابوالسرایا در کوفه و علوی دیگر در یمن) به این نکته پی برده بودند و می خواستند با انتخاب فرد برجسته و ممتازی از خاندان علی به ولیعهدی رضایت مردم را به خود جلب کنند و پایه های خلافت مأمون را مستحکم سازند به همین جهت مأمون در سال ۲۰۰ قمری بنا به گفته طبری رجا بن ابی الضحاک و فرناس خادم (در بعضی از روایات شیعی یاسر خادم) را به مدینه فرستاد تا علی بن موسی بن جعفر و محمد بن جعفر (عموی حضرت رضا) را به خراسان ببرند.
▪ در روایات شیعه آمده است که مأمون به حضرت رضا نوشت تا از راه بصره و اهواز و فارس به خراسان بروند نه از راه کوفه و قم و دلیل این امر را کثرت شیعیان در کوفه و قم ذکر کرده اند زیرا مأمون می ترسید شیعیان کوفه و قم به دور آن حضرت جمع شوند. این مؤید آن است که عامل فراخواندن حضرت رضا به خراسان عاملی سیاسی بوده و مأمون می ترسیده کثرت شیعیان در کوفه و قم سبب شود که آن حضرت را به خلافت بردارند و رشته کار به کلی از دست مأمون خارج شود.
● حدیث سلسلهٔ الذهب
مشهور است به هنگام ورود حضرت رضا (ع) به نیشاپور طالبان علم و محدثان گرد آن حضرت که بر استری نهاده بود جمع شدند. و از ایشان خواستند که حدیثی بر آنها املا فرماید.
حضرت حدیثی بطور مسلسل از آباء طاهرین خود رسول الله (ص) و جبرئیل از قول خداوند روایت کرد که « کلمه لا اله الا الله حصنی و من دخل حصنی امن من عذابی» یعنی کلمه توحید با لا اله الا الله حصار و باروی مستحکم من است و هر که به درون حصار من رفت از عذاب من در امان مانده.
این حدیث به جهت مسلسل بودن آن از ائمه اطهارتا حضرت رسول به سلسلهٔ الذهب معروف شده است و درباره اینکه چرا آن حضرت این حدیث را املا فرمود باید گفت که این اقدام نوعی دعوت به وحدت کلمه و اتفاق بوده است زیرا اساس و مدخل آن این است که معتقدان به خود را از هرگونه تشویش و عذابی در امان می دارد و مسلمانان باید با توجه به آن در درون حصار و باروی اسلام از اختلاف کلمه بپرهیزند و مدافع آن حصن در برابر تهاجم خارجی باشند و از دشمنی و مخالفت بر سر مسائل فرعی دوری گزینند.
● شرایط پذیرش ولایتعهدی از سوی امام
امام رضا پس از نیشابور به طوس و از آنجا به سرخس و سپس به مرو که اقامتگاه مأمون بود رفت. به روایت عیون اخبار الرضا مأمون نخست به آن حضرت پیشنهاد کرد خود خلافت را قبول کند و چون آن حضرت امتناع کرد و در این باب صحبتهای زیادی میان ایشان رد و بدل شد و سرانجام پس از دو ماه اصرار و امتناع ناچار ولایتعهدی را پذیرفت به این شرط که از امر و نهی و حکم و قضا دور باشد و چیزی را تغییر ندهد.
علت مقاومت امام این بود که اوضاع را پیش بینی می کرد و بر او مسلم بود رجال دولت که عادت به لاابالی گری و درازدستی عهد هارون الرشید کرده اند زیر بار حق نخواهند رفت و او قادر به انجام قوانین الهی نخواهد بود.
مأمون پس از آنکه آن حضرت ولایتعهدی را پذیرفت امر کرد تا لباس سیاه که شعار عباسیان بود ترک شود و درباریان و فرماندهان و سپاهیان و بنی هاشم همه لباس سبز که شعار علویان بود بپوشند. خود نیز جامه سبز پوشید و نام امام را زینت بخش درهم و دینار کرد و مقرر داشت که در همه بلاد اسلام بر منابر خطبه به نام امام خوانده شود .
و امروز بارگاه ملکوتی امام هشتم شیعان در مشهد مقدس، میعادگاه عاشقانی است که به شوق نزدیکی هر چه بیشتر به خالق خویش در این مکان گرد هم آمده، در جوار محبوب خویش به راز و نیاز با خدا می پردازند .

سلام بر تو ای ملکوت فروتن خداوند در سرزمین من ؛ سلام بر تو ای پاره ی پیکر پیامبر ؛ سلام بر تو ای سلطان سرزمین مهر ؛ سلام بر تو ای مولای مهربان و بیکران ؛ آقا جان ! نامت برای من همواره قرین خاطراتی است که از نور آکنده است . رواق های دل گشای مزارت و کاشی هایی که نور آفتاب جمالت در آن ستاره های درخشان تلالو می باشد و سنگ هایی که پرسخن ترین سنگ های عالمند و با تمام زائران تو راز می گویند و حوض هایی که فواره های معرفت آدمیان در آن می جوشند و گلدسته هایی که اشاره ی همیشه ی توست به آسمان الهی


[+] نوشته شده توسط عرشیا و اعظم در 20:32 | |







شهادت امام جعفر صادق

شهادت جانسوز ششمین اختر تابناك امامت و ولایت

 امام جعفر صادق علیه السلام

را به امام عصر ( عج ) و شما دوستان عزیزم تسلیت می گویم

 

امام صادق علیه السلام می فرمایند :

* از كسی كه می ترسی دست ردّ بر سینه ات بزند چیزی مخواه .

* هركس بزرگت داشت ، بزرگش بدار و هر كس كوچكت شمرد ، خود را از او بركنار دار .

* هر كه خوش دارد دعایش هنگام سختی مستجاب شود ، هنگام آسایش بسیار دعا كند .

* هر كس سه بار از تو خشمگین شد و درباره ات سخنی ناروا نگفت ، او را به دوستی بگیر .

* مطالعه بسیار و پی گیر در مسائل علمی ، باعث شكفتگی عقل و تقویت نیروی فكر و فهم می شود .

[+] نوشته شده توسط عرشیا و اعظم در 16:39 | |







اعظم دوستت دارم این همه مال خودته

چشمی قشنگه که اشکی باشه

اشكی قشنگه كه برای عشق باشه

عشق موقعی قشنگه كه برای تو باشه

تو موقعی قشنگی كه مال من باشی....

صبحگاهان که چشمانم را می گشایم تا روزی دیگر را شروع کنم ، در آن لحظه به تو می اندیشم . وقتی که دستانم را برای مناجات با خدای خویش به سوی آسمان می برم ، حتی در آن لحظه نیز به تو می اندیشم . در نگاهای خسته مردمان در دستان گرم دوستانم و در صدای زیبای مادر ، در بهار زمانی که شکوفه ها را به نظاره می نشینم ، به تو می اندیشم . وقتی که شبنم باران به روی دیدگانم می چکد ، در آن لحظه قلبم پر از یاد تو می شود و به تو می اندیشم . وقتی که در هیاهوی کار لحظه ای از یادم غافل می شوی من در آن لحظه نیز به تو ... شبها که آرامش و تاریکی همه دنیا را با سیاهیش پر می کند من خانه دلم را با یاد تو روشن می سازم . حتی اگر روزی رسد که دیگر به من نیندیشی باز هم من به تو خواهم اندیشید . به عشق تو و رویای با تو بودن

 

 

عشق                                      بیداد    من

باختن                  یعنی                    لحظه                 عشق

جان                          سرزمین             یعنی                        یعنی

زندگی                                 پاک من عشق                               لیلی و

قمار                                                                                    مجنون

در                          عشق یعنی ... شدن

ساختن                                                                                    عشق

دل                                                                                   یعنی

كلبه                                                                      وامق و

یعنی                                                                   عذرا

عشق                                                           شدن

  من                                                عشق

 فردای                                یعنی

  كودك                        مسجد

  یعنی             الاقصی

عشق  من

 

عشق                                      آمیختن                                         افروختن

یعنی                                 به هم          عشق                               سوختن

چشمهای                      یكجا                    یعنی                       كردن

پر ز                 و غم                            دردهای             گریه

خون/ درد                                                   بیشمار

 

  عشق                                 من

    یعنی                           الاسرار

    كلبه                  مخزن

     اسرار     یعنی

 عشق


[+] نوشته شده توسط عرشیا و اعظم در 23:59 | |







تقدیم به بهترینم اعظم جان

 

انقدر خوب و عزیزی که بهنگام وداع

حیفم آید که تو را دست خدا بسپارم

اگربیایی ! به نمازت خواهم نشست ...سجده ات

خواهم کرد...برقامتت رکوع خواهم کرد...و در فنوتم

چشمانت را خواهم سرود...چندان که خدایان رشک برند

بر این بندگی ...پریشان کن سر زلف سیاهت شانه اش

با من ...سیه زنجیر گیسو بازکن ، دیوانه اش با من ...که

می گوید که مِی نتوان زدن بی جام و پیمانه ؟

شراب از لعل گلگونت بده پیمانه اش با من ... ز سوز

 

عشق لیلی در جهان مجنون شد افسانه ...تو مجنونم بکن از

 

عشق خود ، دیوانه اش با من...بگفتم صید کردی مرغ دل ،

 

نیکو نگه دارش...سر زلفش نشانم داد و گفتا لانه اش با

 

من ... ز ترک مِی اگر رنجید از من پیر میخانه ...نمودم توبه ،

 

زین پس رونق میخانه اش با من

 

 

 

 

آی تو که فریب من و چشمان منی
تو که گندم تو که حوا تو که شیطان منی

تو که ویران من بی خبر از خود شده ای
تو که دیوانه ی دیوانه تر از خود شده ای

در نگاه تو که پیوند زد اندوه مرا
چه کسی گل شد و لبخند زد اندوه مرا
 

خنده زد کوچه به دنبال تبسم افتاد
باز دنبال جگر گوشه ی مردم افتاد

آخرش هم دل دیوانه نفهمید چه شد
 یک شبه دیوانه چشمان که شد

تا غزل هست دل غمزده ات مال من است
من به دنبال تو چشم تو به دنبال من است ...


[+] نوشته شده توسط عرشیا و اعظم در 23:56 | |







این هم شعر و عکس تقدیم عزیزترین کس من

 

                            گاهي آرزو مي کنم...     

 

   کاش هرگز نمي ديدمت تا امروز غم نديدنت را

 

                بخورم!!!

 

کاش لبخندهايت آنقدر زيبا نبودند که امروز آرزوي

 

         ديدن يک لحظه

 

فقط يک لحظه از لبخندهاي عاشقانه ات را داشته

 

                     باشم!

 

کاش چشمان معصومت به چشمانم خيره نمي شد

 

                    تا امروز

 

چشمان من به ياد آن لحظه بهانه گيرند و اشک

 

                    بريزند!

 

کاش حرف هاي دلم را بهت نگفته بودم تا امروز با

 

                        خود نگويم

 

" آخه او که ميدونست چقدر دوستش دارم!!!!"

 

 

 


 نگات قشنگه وليكن يه كم عجيب و مبهمه


         من از كجا شروع كنم دوست دارم يه عالمه


من و گذاشتي و بازم يه بار ديگه رفتي سفر


           نمي دونم شايد سفر براي دردات مرهمه


تا وقتي اينجا بموني يه حالت عجيبيه


      من چه جوري واست بگم بارون قشنگ ونم نمه


هواي رفتن كه كني واسه تو فرقي نداره


          اما به جون اون چشات مرگ گلاي مريمه


آخرشم دق مي كنم تا من و دوست داشته باشي


  مردن كه از عاشقيه يک دفعه نيست كه كم كمه


    من نمي دونم تو چرا اينجور نگاهم مي كني


    زير نگاه نافذت نگاه عاشقم خمه


  مي پرسم از چشماي تو ممكنه اينجا بموني ؟


     مي خندي و جواب مي دي رفتن من مسلمه


برو به خاطر خودت اما به من قول بده


   هرجاي دنيا كه بري ديگه نشو مال همه


رسمه كه لحظه ي سفر يادگاري به هم مي دن


  قشنگ ترين هديه ي تو تو قلب من يه مشت غمه


       شايد اين و بهم دادي كه هميشه با من باشه


  حق با تو،تو راست مي گي غمت هميشه پيشمه


 ديدي گلا شب كه ميشه اشكاشونو رو پاک مي كنن


    يادت باشه چشم منم هميشه غرق شبنمه


  تو مي ري و اسم من واز رودلت خط مي زني


     اسم قشنگ تو ولي هميشه هرجا يادمه


   چشماي روشنت يه كم كاش هواي من رو داشت


         تنها توقعم فقط يه بار جواب نامه

 

 

 

دوستت

 

 دارم را من        

 

   دل آويزترين شعر جهان

 

یافته ام این گل سرخ من است    

 

دامني پركن از اين گل كه بري خانه

 

 دشمن که فشانی به دوست راز خوشبختی   

 

هركس به پراكندن اوست تو هم اي خوب من اين

 

 نكته به تكرار بگو اين دل آويزترين شعر جهان را همه

 

 وقت نه به يك بار و به ده بار به صد بار بگو دوستت دارم

 

 را با من بسيار بگو دوستم داري را از من بسيار بپرس

 

     

نازنينـــــــــــــــــــم !

بي تو اينجا نا تمام افتاده ام

پخته اي بودم که خام افتاده ام

گفته بودي تا که عاقلتر شوم

آه ، مي خواهي مگر کافر شوم

من سري دارم که مي خواهد کمند

حالتي دارم که محتاجم به بند

کاشکي در گردنم زنجير بود

کاشکي دست تو دامنگيربود

عقل ما سرمايه دردسر است

من جهان را زير وبالا کرده ام

عشق خود را در تــــــو پيدا کرده ام

من دگر از هر چه جز دل خسته ام

عهد ياري با دل دل بسته ام

بر لب تو خنده مجنوني ام

خنده تو رنگي از دلخونيم  
 

 

باز هم با نام تو افسا نه اى گلريز شد

باز هم در سينه ام عشق تو شور انگيز شد

باز هم همراه بوى ميخك و محبو به ها

خاطراتم پر كشد با ياد تو در كوچه ها

باز هم وقتى نگاهت گيرد از من فاصله

ديده ام مى بارد اما نم نم و بى‌حوصله

باز قلب پنجره بر روى‌من وا مى شود

باز هم پروانه اى در باغ پيدا مى شود

باز هم لاى‌كتابم مى‌نهم يك شاخه ياس

مى‌كنم بهر پيامى قاصدك را التماس

باز هم در هر شفق دلتنگ و دلگير مى‌شوم

باز هم با ياد تو سر شار رويا مى‌شوم

پاییز را دوست دارم...

بخاطر غریب و بی صدا آمدنش

بخاطر رنگ زرد زیبا و دیوانه کننده اش

بخاطر خش خش گوش نواز برگ هایش

بخاطر صدای نم نم باران های عاشقانه اش

 بخاطر رفتن و رفتن... و خیس شدن زیر باران های پاییزی

بخاطر بوی مست کننده خاک باران خورده کوچه ها

بخاطر غروب های نارنجی و دلگیرش

 بخاطر شب های سرد و طولانی اش

بخاطر تنهایی و دلتنگی های پاییزی ام

بخاطر پیاده روی های شبانه ام

           بخاطر بغض های سنگین انتظار

بخاطر اشک های بی صدایم

بخاطر سالها خاطرات پاییزی ام

بخاطر معصومیت کودکی ام

بخاطر نشاط نوجوانی ام

بخاطر تنهایی جوانی ام

بخاطر اولین نفس هایم

بخاطر اولین گریه هایم

بخاطر اولین خنده هایم

بخاطر دوباره متولد شدن

بخاطر رسیدن به نقطه شروع سفر

بخاطر یک سال دورتر شدن از آغاز راه

بخاطر یک سال نزدیک تر شدن به پایان راه

بخاطر غریبانه و بی صدا رفتنش

پاییز را دوست دارم، بخاطر خود پاییز

و من عاشقانه پاییز را دوست دارم...

 

 

 

یادته بهم گفتی که شب بی اعتباره ...

بودن و نبودنش فرقی نداره ...

تو قسم خورده بودی با من می مونی ...

دیگه اسمت واسه من یه یادگاره ...

خاطرات عشق پاره تو دلم چه موندگاره ...

قاب چشمای سیاهت عمریه که رو دیواره ...

تو شبای بی ستاره دل من هواتو کرده ..

جای خالیتو می بینه ولی باز باور نداره ...

دلم میخواد بمیرم

شاید آروم بگیرم

بگیرم دستاتو تو دستهام

دلم برای کسی تنگ است
که چشمهای قشنگش را
به عمق آبی دریا می دوخت
و شعر های قشنگی چون پرواز پرنده ها می خواند
دلم برای کسی تنگ است
كسي كه خالي وجودم را از خود پر مي كرد
و پري دلم را با وجود خود خالي
دلم برای کسی تنگ است
کسی که بی من ماند
کسی که با من نیست
دلم برای کسی تنگ است
که بیاید
و به هر رفتنی پایان دهد
دلم برای کسی تنگ است
که آمد
رفت
...... و پایان داد
کسی ....
کسی که من هميشه دلم برايش تنگ می شود...

کی گفته پاييز اونه که باد برگا رو مي ريزه

واسه دلی که عاشقه تموم سال پاييزه...


[+] نوشته شده توسط عرشیا و اعظم در 4:37 | |







شعر و اس ام اس برای اعظم جون

دلم گرفته میخوام بنویسم که شاید یه کم از کوله باره غم هام کم شه

میدونی رسم زمونه چیه؟:تو چشم میذاری، من قایم میشم .........اما تو یکی دیگه رو پیدا میکنی

دلم گرفته

برای بدست آوردنت در بازی ‌ِ کودکانه ات نقش‌‌ ِ عروسک را بازی کردم.......

مي گن شباي جمعه شب شروعه، همه اش که نبايد از روز شروع کرد . آخ که من هم يه لحظه ناب مي خوام براي ري استارت شدن

یادت میاد اون قدیما قایم موشک بازی می کردیم ؟ ..... با هم دیگه چشم میذاشتیم .... و میشمردیم تا صد ... تو یواشکی قایم شدی ... بدون اینکه چیزی به من بگی و رد پایی از خودت بذاری ... و من گرگ شدم .... بدون اینکه خیال دریدن داشته باشم ....همه جا به دنبالت میگشتم ... توی کوچه ها و دشت و بیابونها . پشت کوهها و دریا..... و باز شمردم و شمردم ..... این طوری که ما بازی میکنیم .... هیچوقت همدیگرو پیدا نمیکنیم ..... خودت بیا و دوباره شروع کن .... اینبار دیگه هیچ کدوممون گرگ نمیشیم .... هیچ کدوم ....

گاهی با خودم فکر ميکنم گفتن بعضی حرف ها چقدر سخت بود که هيچ وقت نگفتم.... گاهی با خودم فکر می کنم مگه بين من و تو چقدر فاصله بود که هيچ کدوممون نتونستيم این راهو بريم........ گاهی با خودم فکر ميکنم مگه من و تو چقدر ضعيف شده بوديم که این قدر راحت شکستيم...... هر چقدر که فکر می کنم بيشتر نا اميد می شم مثل يه حقيقتی میمونه که انگار هميشه می دونستم و هميشه به خودم گفتم که وجود نداره دلم می خواست این قدر بزرگ و قوی باشی که هميشه بتونی از اشتباهاتت پلی از تجربه بسازی........

امشب دلم گرفته امشب می خوام بنویسم می خوام بگم می خوام حرفهایی که تو دلم عقده شده بگم ولی نمی دونم از کجا بگم و چه جوری بگم از نامردی روزگار بگم یا از بخت و اقبال بد خودم بگم یا ... کاش ما آدمها انقدر انصاف داشتیم تا زود قضاوت نکنیم و به طرف مقابلمون یه فرصت می دادیم تا بتونه حرف خودشو بزنه چرا ما همه اش فکر می کنیم کار خودمون درسته و کار بقیه اشتباه ! چرا نباید کمی از غرورمون کم کنیم و قبول کنیم که ما هم بعضی وقتا اشتباه می کنیم چرا وقتی عصبی می شیم تمام پل های پشت سرمونو خراب می کنیم و دیگه راه بازگشتی برای خودمون نمی ذاریم و باعث بشیم که هم زندگی خودمون و هم زندگی کسی که دوستش داریم نابود بشه . چرا باید بعضی وقتا به کسایی اطمینان کنیم که به ظاهر دوستمون هستن ولی در باطن دارن زندگیمونو خراب می کنن ولی ما فکر می کنیم تمام حرفهاشون به صلاح خودمونه و این اطمینان کاذب باعث بشه که کسی رو که زمانی دوست داشتیمو از دست بدیم و زندگی اونو تباه کنیم و بریم دنبال کسه دیگه ای این واقعا انصافه؟ دنیای ما آدمها رو مشغول ساخته تا بتونیم اینقدر در حق هم بی مرفتی کنیم که بتونیم میزان انسانیت خودمون رو ثابت کنیم ولی حیف که اینقدر فهم ما کم هست که انسانیت را در همین می بینیم و لذت محبت عمیق را با محبت به وسعت نور خوشید را با محبت تاریکی مثل نور ماه عوض می کنیم ولی نمی دونیم که یه روز مشتی خاک تیره و خشن مارو در آغوش می گیرد و این آغوش گرم زود گذر را از یاد می بریم و باید یا دستانی که هر ساعت گرمی یک به ظاهر انسان را لمس می کرد با سردی مشتی خاک که مارا پناه داده عوض کنیم . اینا حرف های دلم بود که مدتی بود توی دلم سنگی می کرد . این حرفارو واسه کسی نوشتم که امیدوارم یه روزی گذرش توی وبلاگ من بخوره و بدونه چه کرده با دل من . امیدوارم درک کنه ! و امیدوارم یه روزی هم درک کنه که من ...

 کسی را که دوست داری آزادش بگذار !!! اگر قسمت تو باشد ٬ برمی گردد و گرنه ..... بدان که از اول قسمت تو نبوده است

 

حقیقت انسان به آن چه اظهار میکند نیست بلکه حقیقت او نهفته در آن چیزی است که از اظهار آن عاجز است بنابراین اگر خواستی او را بشناسی نه به گفته هایش بلکه به ناگفته هایش گوش فرا بسپار

خیال می کردی قلب من تاب شکستن را نداره* منتظری بازم دلم پیش دلت کم بیاره * مرام من توی عاشقی یک دلی و صداقته * وقتی میگم نوکرتم این آخر رفاقته

هر وقت بعد از 120 سال رفتی اون دنیا خواستی از روی پل صراط رد شی بهت گفتن یکی حلالت نکرده .... بدون اون منم که می خوام به این بهونه یه باره دیگه ببینمت

عشق کلید شهر قلب است به شرط آن که قفل دلت هرز نباشد که با هر کلیدی باز شود

عاشقانه ترین نگاهم را روی قایقی از باد نشانــــدم و پارو زنان سوی تو فرستارم وقتی به ساحل نگاه تو رسیـــــــد تو چشمانت را بستی و قایقم غرق شد

عشق چیست؟ حدیثی است که با نگاه آغاز می شود با لبخندی شیرین می شود با بوسه ای به اوج می رسد وبا اشکی پرازاندوه به پایان می رسد

ای کاش خواننده بودم و از تو میخواندم ای کاش نویسنده بودم و ازتو مینوشتم ای کاش نقاش بودم و تو را نقاشی میکردم ای کاش راننده بودم و با تو همسفر جاده ها بودم ای کاش ستاره بودم و در تو جای داشتم ای کاش آهنگ بودم و تو شعرم بودی ای کاش من ساعت بودم و تو عقربه هایم بودی ای کاش در قلبت جا داشتم تامیدانستی که چقدر دوستت دارم

دلمو دادم به تو،تا(ما)بشیم دلمو دادم به تو،تا دیگه تنها نباشم دلمو دادم به تو،چون تو چشات دریارودیدم دلمو دادم به تو،تاهمه وقت یارهمیشگیم باشی دلمو دادم به تو،چون میدونم تنهام نمی زاری

من از خدا خواستم، نغمه های عشق مرا به گوشت برساند تا لبخند مرا هرگز فراموش نکنی و ببینی که سایه ام به دنبالت است تا هرگز نپنداری تنهایی. ولی اکنون تو رفته ای ، من هم خواهم رفت فرق رفتن تو با من این است که من شاهد رفتن تو هستم

وقتی دلت گرفت بشین به اندازه تمام دلتنگیات گریه کن . برای اینکه کسی اشکاتو نبینه ماهی کوچیکی شو و به ته دریا برو . دیگه نه کسی صداتو می شنوه نه کسی اشکاتو می بینه . حالا فهمیدی چرا اب دریا شووره؟

به چشمی اعتماد کن که به جای صورت به سیرت نگاه کند.به دلی دل بسپار که جای خالی برایت داشته باشدودستی را بپذیرکه باز شدن را بهتر از مشت بلد باشد

توپت افتاد خونه همسایه واونم توپتو پاره کرد اصلا ناراحت نشو چون تو یه دوست خوب داری که حاضره قلبشو بذار زیر پات تا باهاش بازی کنی

سعی کن دریابی که مسافری آسمانی هستی و فقط برای لحظه ای کوتاه در این جا به سر می بری، و سپس روانه ی دنیایی دلفریب و بی نظیر می شوی. فکرت را به این زندگی کوتاه و این زمین کوچک محدود نکن. عظمت روحی را که درون توست، به یاد داشته باش.

مرا اینگونه باور کن... کمی تنها ، کمی بی کس ، کمی از یادها رفته... خدا هم ترک ما کرده ، خدا دیگر کجا رفته...؟! نمی دانم مرا ایا گناهی هست..؟ که شاید هم به جرم آن ، غریبی و جدایی هست..؟؟؟ مرا اینگونه باور کن

برای عشق تمنا کن ولی خار نشو. برای عشق قبول کن ولی غرورتت را از دست نده . برای عشق گریه کن ولی به کسی نگو. برای عشق مثل شمع بسوز ولی نگذار پروانه ببینه. برای عشق پیمان ببند ولی پیمان نشکن . برای عشق جون خودتو بده ولی جون کسی رو نگیر . برای عشق وصال کن ولی فرار نکن . برای عشق زندگی کن ولی عاشقونه زندگی کن . برای عشق بمیر ولی کسی رو نکش . برای عشق خودت باش ولی خوب باش

دوست داشتن کسی که سزاوار دوستی نیست ، اسراف در محبت است . اگر میخواهی همیشه آرام باشی ، دلگیریهایت را روی ماسه و شادیهای خود را بر روی سنگ مرمر بنویس . اگر کسی را دوست داری که او تو را دوست ندارد ، سعی نکن از او متنفر شوی، بلکه سعی کن او را فراموش کنی

ماه نمی دونست چه جوری بتابه از روی دست تو دید و بلد شد خورشید که دید نوری ازش نمی خوای رفت بالای قله و با تو بد شد دریا که دید موج موهات از اون نیست غرشی کرد و ته دل حسود شد آسمون از غم که تو رو زمینی تا همیشه رنگ چشاش کبود شد گل که دونست خزون واسه تو هیچه رنگش پرید و تو یه لحظه پژمرد درختی که تو از پیشش رد شدی انقده برگاش رو زمین ریخت که مرد

هرگاه دفتر محبت را ورق زدی و هرگاه زیر پایت خش خش برگها را احساس کردی هرگاه در میان ستارگان آسمان تک ستاره ای خاموش دیدی برای یکبار در گوشه ای از ذهن خود نه به زبان بلکه از ته قلب خود بگو: یادت بخیر

آنکس که می گفت دوستم دارد عاشقی نبود که به شوق من آمده باشد رهگذری بود که روی برگهای خشک پاییزی راه می رفت صدای خش خش برگها همان آوازی بود که من گمان می کردم میگوید: دوستت دارم

امروز فهمیدم که زندگی خراب است آروز سراب است امروز فهمیدم که گل ها هم می توانند سنگدل باشند وشمع ها هم می توانند بال و پر پروانه ها را در خود بسوزانند اره همه میتونند اینطوری باشن

خدا میدونه که من :فقط تو رو دوست دارم, خدا میدونه که تو تنها عشق منی!خدا میدونه که فقط تو رو می پرستم !خدا میدونه که من این آف رو تا حالا واسه چند نفر فرستادم

اگر می بینی کسی به روی تو لبخند نمی زند علت را در لبان فرو بسته خودت جستجو کن

اگر می دانستی دل ترک خورده ی من با یاد چشمان بارانی ات شکسته تر می شود هیچ گاه به من پشت نمی کردی

خواستم برای از دست دادنت اشک بریزم تمام اشکهایم رابرای به دست آوردنت ریخته بودم

زندگی زیباست حتی اگر کور باشی ? خوش آهنگ است حتی اگر کر باشی مسحور کننده است حتی اگر فلج باشی? اما بی ارزش است اگرثانیه ای عاشق نباشی...

عشق مرگ نیست زندگی است. سخت نیست عین سادگی است. عشق عاشقانه های باد وگندم است . اولین پناهگاه کودکی آخرین پناهگاه آدم است.

رنگ قرمزرا دوست دارم چون رنگ خون من است...... خون را دوست دارم چون در قلب من است .......قلبم را دوست دارم چون نام زیبای تو درون آن است

زندگی کوتاهتر ازآن است که به خصومت بگذرد و قلب ها گرامی تر از آنند که بشکنند آنچه از روزگار به دست می آید با خنده نمی ماند و آنچه از دست برود باگریه جبران نمی شود فردا خورشید طلوع خواهد کرد حتی اگر ما نباشیم

هیچ کس از راز دلم آگاه نیست.هیچ کس ازآه دلم به جزقلب تو خبرندارد.من درمسیرقلب توام.چون مسافری و مقصدم افق دورچشمان توست

بیچاره همه ی چیزایی که دلشون چیزای بزرگ می خوای................مثل دل من که تورو می خواد

به جرم اینکه خیلی ساده بودم به زندان دلت افتاده بودم.اگر چه حکم چشمات ابدی بود.برای مرگ هم اماده بود

دقت کردی که قشنگترین و عزیز ترین چیزای دنیا همیشه یکین ؟ ماه یکیه ... خورشید یکیه ... زمین یکیه ... خدا یکیه ... مادر یکیه ... پدر یکیه ... منم یکی هستم

چقدر لباس سیاه به تو می یاد اگرمی دانستم زودتر می مردم

به قندی دلخوشم لبهای شیرینت کجاست؟ غصه خوردن تا مرا از اشتها انداخته حکم از تو من ببازم یا تو می خواهی ببر عشق تاس قسمت ما را کجا انداخته؟

شکست عهد من وگفت هر چه بود گذشت به گریه گفتمش آری وچه زود گذشت بهار بود و تو بودی وعشق بود و امید، بهار رفت و تو رفتی و هر چه بود گذشت

تو که در هر جائی ! کجا پیدایت کنم ؟! در قلب کدام با سخاوت دور دست ؟! در دستان کدام گدای عاشق ؟! در چشمان کدام منتظر بی پناه ؟! در دهان کدام شاعر گنگ پریشان ؟! و در جای پای کدام رهگذر غریب

 

زیر سیگاری با اینکه می دونه سیگار همیشه دلشو می سوزو نه بازم اونو تو دلش جا می ده زیر سیگاریتیم رفیق

می گویم شاید بین ما هیچ نبوود جز اوهام .....هیچ را زیر هیچ نوشتیم و کم کردیم.............جز هیچ نشد حاصلمان..... رها

کاش بودی تا دلم تنها نبود تا اسیر غصه ی فردا نبود کاش بودی تا برای قلب من زندگی این گونه بی معنا نبود کاش بودی تا لبان سرد من بی خبر از موج و از دریا نبود

مردها مثل « نوزاد » هستند در اولین نگاه شیرین و با مزه هستند اما خیلی زود از تمیز کردن و مراقبت از آنها خسته می شوید

دوست دارم یه سنگ بردارم و روی اون بنویسم: دلم برات تنگ شده و اونو محکم بکوبم توی سرت تا بفهمی که فراموش کردن من چقدر سخت و دردناکه

زندگی سخت نیست ما سختش میکنیم عشق قشنگ نیست ما قشنگش میکنیم دل ما تنگ نیست ما تنگش میکنیم دل هیچکس سنگ نیست ما سنگش میکنیم

ای آسمان زیبا امشب دلم گرفته

از های و هوی دنیا امشب دلم گرفته

یک سینه غزق مستی دارد هوای باران

از این خراب رسوا امشب دلم گرفته

امشب خیال دارم تا صبح گریه کنم

شرمنده ام خدایا امشب دلم گرفته

خون دل شکسته بر دیدگان تشنه

باید شود هویدا امشب دلم گرفته

ساقی عجب صفایی دارد پیاله ی تو

پر کن به جان مولا امشب دلم گرفته

گفتی خیال بس کن فرمایشت متین است

فردا به چشم اما امشب دلم گرفته

ندیدم بهاری / محبت ز یاری / دلم غرق خون شد / عجب روزگاری

زندگی اجبار است .... مرگ انتظار است..... عشق یک بار است ..... جدایی دشوار هست ..... یاد تو تکرار هست

به کسی عشق بورز که لایق عشق باشه نه تشنه عشق...زیرا کسی که تشنه عشق است روزی سیراب میشود

بدون گریه خاطره روشن نمیشه شهری بود به نام عشق در آن کوهی وجود داشت بنام دوستی از آن کوهرودی جاری میشد بنام محبت این رود به مردابی میریخت بنام جدایی پس نفرین عالم بر این جدایی که غرورمرا درک نمیکند

هیچ زمان دل به کسی نبند ...... چون این دنیا این قدر کوچک است که دو تا دل کنار هم جا نمیشه ..... ولی اگر دل بستی ... هیچ وقت ازش جدا نشو چون این دنیا این قدر بزرگه ... که دیگه پیداش نمیکنی

خدایا هرکه را دوست داری به او بیاموز که عشق از زندگی کردن برتر است و هرآنکه را دوست تر می داری بیاموز که دوست داشتن از عشق نیز والاتر است...

زمان! به من آموخت که دست دادن معنی رفاقت نیست.... بوسیدن قول ماندن نیست..... و عشق ورزیدن ضمانت تنها نشدن نیست

ای همه وجود من . ای کسی که پا گذاشتی رو قلب من . ای کسی که درو بستی به روی من. درو باز کن دستم مونده لای در

مهم این نیست که تو اَد لیست مسنجرمون چند نفر اَد شدن. مهم اینه که تو قلبمون فقط 1 نفر اد شده باشه که با هم آن بشیم، باهم آرشیو زندگی رو دوره کنیم و با هم آف بشیم. امّا باید یادمون باشه پسورد دوستیمون رو جوری بسازیم که کسی نتونه هکمون کنه

شاید یه کسی شب ها برای اینکه خواب تورو ببینه به خدا التماس می کنه شاید یه کسی به محض دیدن تو دستش یخ می زنه و تپش قلبش مرتب بیشتر میشه مطمئن باش یه کسی شب ها به خاطر تو توی دریای اشک می خوابه ولی تو اون رو نمی شناسی

بگذار که در حسرت دیدار بمیرم... در حسرت دیدار تو بگذار بمیرم... دشوار بود مردن و روی تو ندیدن... بگذار بدلخواه تو دشوار بمیرم... بگذار که چون ناله مرغان شباهنگ... در وحشت و انوده شب تار بمیرم... بگذار که چون شمع کنم پیکر خود آب.... دربستر اشک افتم و ناچار بمیرم... میمیرم از این درد که جان دگرم نیست... تا از غم عشق تو دگر بار بمیرم... تا بوده ام ای دوست وفادار تو هستم... بگذار بدانگونه وفادار بمیرم

ای دوست دلت همیشه زندان من است آتشکده عشق تو از آن من است آن روز که لحظه وداع من و توست آن شوم ترین لحظه پایان من است

عزیزم خیلی وقته دردی مونده تو دلم ..... میخوام راز عشقمو واسه همه بگم و برم

یادم می یاد روزایی که بهم قول دادی زیاد .... ولی زدی زیر قولت گفتی برو منم میام

باشه درو ببند برو بیرون بزار تنها باشم ..... توی تلاطم بغز ثانیه ها رها باشم

دستات مال من بود ولی قلبت بود از من جدا ..... چه شبهایی به خاطرت نشستم وای خدا

می خواهی بری برو به درک پس از یادمم برو .... یادت می یاد وقتی گریه کردم گفتم نرو

حالا من میرم تو هم تنها باش با دل خودت ..... ببین چیکار کردی بزار برو از یاد خودش

تمام فکرم توی چشمای تو بود .... کاشکی الان دستهات تو دستهای من بود

تمام مردم این شهر به من همواره میگن .... تو این سکوت ‌ِسرد مرگ و بهمراه دارم

همیشه نفرین من به راهت ِ ..... به دل سیاه تو نگاهت ِ

تا ابد فقط میگم خدا خدا ..... کی ِ میشه از دل تو دلم جدا

میدونم همش تو رو به عشق تو ...... میدونم چقدر شلوغه دل تو 

الهی خونه خرابت ببینم ..... تا ابد توی عذابت ببینم

دیگه از نبودنت نمی سوزم ..... دیگه حتی چشم به در نمی دوزم

برو اشک نریز با یاد دلم ..... دیگه نمی خوامت باهات نمی مونم

دیگه حتی نمی خوام اسمتو فریاد بزنم ..... مثل عاشق تو کتابها اسمتو داد بزنم

بترس از اون روز که با من چشم تو چشم بشی .... من تو فکر تو بودم تو بودی تو فکر کی ؟

خیلی ساده از من گذشتی من ساده تر میگذرم .... مثل قبل از نبودنت تو خودم نمی شکنم

میشنوم صدایی که هچوقت تو نشنیدی ... صدایی که میگفت تو از جدایی میترسیدی

آره میترسیدم ولی حالا میگم بی خیال .... حرفات تکراری شده یه حرف جدید بیار

کاش می شد ببینمت بهت بگم ..... دیگه از دیدن تو سیر دلم

کاش می شد دیگه چشمام نبیننت .... از درخت غم دیگه تو رو نچینمت

کاش می شد چشماتو گریون میدیدم .... توی تنهایی و غم دلتو خون می دیدم

کاش می شد برق چشمام بارون کنه ..... سیل غم بیاد و تو رو داغون کنه

دوست داشتم در اولين قطرات اشکم درک می کردی آنچه در وجودم بود.دوست داشتم در تمام ناباوريها و تمام بايد ونبايدها باور می کردی دردی را که سالهاست در گوشه اين دل پنهان است و با تمام خاموشيم بفهمی که در دلم غوغايی برپاست.با همه کودکيم نگاهم را ذره ای از وجودت بدانی. دوست داشتم لحظه ای با مکث خود تمام هستی را به هم پيوند می دادی و هستی را آنچنان به من می بخشيدی که ديگر اثری از آن نباشد.دوست داشتم فرياد خفه اين گل بخاک افتاده را بدست تن نااميد به باد نمی سپردی که ناگهان نه بادی می ماند نه من،دوست داشتم من هم يکی از صدها ستاره ای بودم که در کنج دلت آشيانه دارد. گر چه می دانم نور من به وسعت ستاره های ديگرت نيست.دوست داشتم گلی بودم در اوج نابودی که فقط به نبودن می انديشد و ناگهان دستی می آمد و مرا به دوباره بودن و ماندن در اين زمين خوش خيال(زمينی که عادت کرده به رهگذرانش)دعوت می کرد.ولی من هر چه با تو خنديديم،هر چه گريه کردم،هر چه احساس کردم يک شبه به فراموشی سپرده شد.نمی دانم کدام آرزو تو را صدا کرد؟!نمی دانم کدام خواهش معنای خواهش من شد؟!نمی دانم کدام شک و ترديد واژه های درد آلود مرا از يادت برد،نمی دانم چرا اين قصری را که تمام نفسهايمان در آن محبوس بود يک شبه خراب کردی؟!


[+] نوشته شده توسط عرشیا و اعظم در 4:36 | |







شعرهای عاشقانه تقدیم تو باد اعظم جون عمر من

چکه های خاطره

از کوچه های حادثه به آرامی می گذرم ، با دستهایم چشمانم را محو می کنم تا ببینم آن کوچه بن بست تنهایی عشق را...

دلم عجیب هوای دیدنت را کرده است ، دستانم را کمی کنار می زنم و از لا‌ به لا‌ی انگشتان لرزانم نیم نگاهی به گذشته ناتمامم می اندازم ، چیز زیادی نیست و از من نیز چیزی نمانده است جز آیینه زلا‌لی که از آن گله دارم که چرا حقیقت زندگی را از من پنهان کرد... !؟ و تو ای سنگ صبور لحظه لحظه های عمر کوتاه من ، چقدر

بی کس و تنها ماندی ! جواب صفحه های سفیدت را چه دهم که من نیز بی وفایی را از زمانه آموختم.

می دانم دلت آنقدر بزرگ و دریایی است که مرهم زخم های بی کس ام باقی بمانی و یک امشب دیگر را با من تا سحرگاهان همنوا شوی.

به سراغت نیامدم چون روح باران زده شیدای روزهای آشنایی گرفتار تگرگی بی پایان شد و اینگونه سیلا‌ب عشق در مسیر طغیان آمال و آرزوهایم تبدیل به سرابی شد.

نبودی تا ببینی که چگونه غزل در تاب یاسمن تب کرد و تا صبح نالید ، نبودی تا ببینی که آسمان چه بی قرار و معصومانه اشک می ریخت و تن سرد مرا نوازش می کرد ، نبودی تا ببینی که چگونه چشمانم در انتظارت ماند و نیامدی...

تو خود گفتی که دنیا فدای تو و چشمانت ، تو خود گفتی آبیِِِ آرامشِ دریا فدای نگاهت ، تو خود گفتی سرخی آتشین شقایق ها فدای قلب کوچکت...

حالا‌ از آن حرفهای رنگین اثری نیست و تمام آبی ها و قرمزها برایم رنگ باخته اند ، از تو نیز به خاطر دو رنگ بودنت شکوه ای ندارم ، چون دیگر دنیا برای من بی رنگ است!

و اما باز هم تو ای حریم پاک و بی آ لا‌یشم! می خواهم ترکت کنم و هیچ گاه به سوی صفحه های قلم خورده ای که خود بر رویت حک کردم ، باز نگردم . شاید اینگونه مجبور نباشی دستهای سفیدت را به زیر چکه های دلتنگی ام بگیری و له شوی و گیسوانم را بر تن لطیفت احساس کنی.

لحظه ، لحظه ای است جادوئی... ! در کنج خلوت این اتاق دستهای دختری ، آرام صندوقچه ای را مهر می کند و زمزمه ای در زیر لب دارد . نوایش ضعیف نیست اما هیچ کس نمی تواند بفهمد او چه می گفت و دیگر نمی گوید...

دست خودم نیست

اگر می بینی عاشق تو هستم ، دیوانه تو هستم ، و تمام فکر و زندگی من تو شده ای
به خدا بدان که این دست خودم نیست!

اگر میبینی چشمانم در بیشتر لحظه ها خیس است و دستانم سرد است و اگر میبینی همه لحظه های دور از تو بودن اینهمه سخت و پر از غم و غصه است بدان که این دست خودم نیست!

دست خودم نیست که همه لحظه ها تو را در جلو چشمانم میبینم و به یاد تو می باشم.

دست خودم نیست که دوست دارم همیشه در کنارت باشم ، دستانت را بگیرم ، بر
لبانت بوسه بزنم و تو را در آغوش خودم بگیرم!

به خدا دست خودم نیست که هر شب به آسمان نگاه می اندازم و ستاره ای درخشان را میبینم و به یاد تو می افتم!

دست خودم نیست که هر سحرگاه به انتظارت مینشینم تا در آسمان دلم طلوعی دوباره داشته باشی

کبوتر

دلم بدجوری گرفته..هر طرف که نگاه ميکنم تو رو ميبينم.. عطرتو حس ميکنم و صداتو ميشنوم..اما تو هيچ وقت نيستی... ميترسم دستاتو تو دستم بگيرم..ميترسم بلور انگشتاتو بشکنم... می ترسم تو هم مثل من بوی تنهايی و غربت بگيری.. می ترسم اين بغض هزار ساله به تو هم سرايت کنه... من از مرگ نمی ترسم از رفتن تو می ترسم.. می ترسم تو بری و من نميرم! می ترسم بدون تو زنده بمونم دلم گرفته...!! مثل تموم شبهايی که گذشت..!! مثل تموم شبهايی که بدون تو خواهند اومد...!! روزگارم از شبهای بی ستاره تو هم تيره تر شده.. تنها يادت هست که اميدسپيده ای هرگز نيومده رو تو دلم زنده نگه ميداره...ديگه زير بارون خيس نميشم..!! ياد اون چتری که بالای سرم گرفتی تا ابد با منه.. من و ببخش که هنوز ازت پرم ..که هنوز نميتونم ازت دل ببرم.. راستی تا حالا شده اون قدر دلت برای کسی تنگ بشه که با شنيدن اسمش هم بغض گلوتو بگيره؟؟ تا به حال شده اون قدر بخوای برای يه نفر بميری  که از زنده بودنت هم خسته بشی؟؟ يا شده دلت بخواد زمين و زمان متوقف بشن تا نگاهی که به تو خيره شده لحظه ای بيشتر باقی بمونه؟؟ميدونی... من عاشقم چون فقط يه بار تو دلم زلزله اومد اما از زلزله بم هم مخرب تر.. چون هميشه قلبم واسه يه نفر زد (واسه تو)...ميدونی... تو هيچ وقت نتونستی ذهنمو بخونی..اشکمو ببينی.. صدامو نشنيدی..صدايی که خودت خفش کردی.. صدايی که يه روز بهت ميگفت دوست دارم عشق من پاک بود..عشق من با عشقای حالا فرق داشت وقتی ميگفتم دوست دارم با بند بند وجودم ميگفتم.. اما هيچ وقت نفهميدی.. اما بازم ميخوام از تو بنويسم ..ميدونی چرا؟؟ چون اول و اخر لحظه هام تويی... بذار هميشه پريشونت بمونم ميذاری که ؟؟ تو رو خدا اینم ازم نگیر من میمیرم

*** از وقتی که رفتی! ***

وقتی تو نیستی ؛ رنگ دریا را دوست ندارم، شب به پایان می رسد ، شب را نیز دوست ندارم؛‌ از لا به لای مریم های خفته با فانوسی کم سو راهی به سویت می جویم و تو نیستی، نیستی تا ببینی که چقدر امشب آسمان زیباتر است اما این آسمان را نیز دوست ندارم.

سالهاست که از قاصدک خوش خبرم بی خبرم . شاید این بار او مرا دوست نداشت ، شاید این بار ، باری فزون تر در پیش داشت و ای کاش در لحظه ی سنگین وداع چشمهایش را به زمین می دوخت تا نمی توانستم از نگاهش تندیسی سازم از جنس پروانه های دشت خاطره.

عقربه های زمان به کندی می گذرند ، ‌شاید می خواهند فرصتم را دوچندان کنند،اما حتی یاسمن ها نیز این را می دانند که کاری از دست من ساخته نیست وتنها در کنج خلوت این اتاق ، من و ماندم و تجسم یک رؤیا ،‌ من ماندم و اشک های التماس ، من ماندم و دست هایی به سوی آسمان بی کران هستی . صدایش می کنم و صدایی نمی شنوم ، کلامش را می خوانم و خوانده نمی شوم،‌ به خاک می افتم و اعتنایی نمی بینم ، اما این بار قسمت می دهم به پاکی و قداست فرشتگانت، ‌اگر گاهی آنی نبودم که می خواستی دریایی از ندامت و حسرتم را بپذیر.

لحظات درگذرند و از آنها چیزی نمی ماند جز لحظه های خاموش بیداری. باز هم بهاری دیگر در راه است ، می گویند بهار فصل زیبایی هاست اما تو خودت خوب می دانی که بهار من هیچ گاه بازنخواهد گشت.

بغضی عجیب در گلویم بهانه تو را می گیرد، هر دم با قطرهای گرم مرا می سوزاند ، شکایت ها در نهان دارد و می داند که اگر لب گشاید از من چیزی باقی نخواهد ماند تا به نجوای شبانه اش تسلی بخشم، آرامش کنم و قاب عکس خالی کنار پنجره را برایش با تصوری خیالی مزین کنم.

گاهی وقت ها قلب زمانه از سنگ می شود و اینگونه سرنوشت، ردّپایی عمیق بر پیشانی آنهایی که ماندند و سعادت نداشتند نقش می زند.

کاش می شد من به جای تو می رفتم

در نگاهم خیره شدی ... کمی بغض در چشمانت پیدا بود... اما تو... گفتی دیگر بس است این زندگی.... دیگر خسته بودی ... از من و با من بودن ... ازتمام نگاه هایم ... دیگر از من دل بریده بودی نمیتوانستم باور کنم.. بی تکیه گاهی ر ا ... نبودن ان دستان پر مهر و محبت را ... نبودن ان چشمان زیبا را... نمیدانستم نبودنت را ... چه چیز را باید باور کنم... ازدست دادن عشق را...از دست دادن کسی که عمری عاشقانه مثل بت میپرستیتمش.... یا از دست دادن یه زندگی مشترک را... فقط میدانستم من شکسته شدم... باختم... درزندگی...در رویا... حتی ت و خیال خام بچه گانه ام...دیگر امیدی نیست دستانم تنهاست.... جسمم بی تکیه گاه ست... اما چگونه باور کنم... مرگم را... بی تو بودن را... خودکشی زندگی ام را...چگونه باور کنم... بغض نگاهت را...چگونه باور کنم... رفتن بی بهانه ات را...چگونه باور کنم... چگونه باور کنم جدایی را...ان انتظارتلخ را... ان دور شدن نگاهمان...دستانمان... حتی دور شدن قلب و احساسمان....من چگونه باور کنم دیگردستی نیست که دستانم را از منجلاب زندگی بیرون کشد... چگونه باور کنم که دیگر ان نگاه عاشقانه نیست که بدرقه ی راه زندگی ام باشد... اه ای خدایم چگونه باور کنم که تنهایم و تنهاییی قسمت من است.... تو بگو... ای خدایم چگونه باورکنم..............................

روزی که عشق را قسمت کردند پرواز را به تو دادند .... قفس را به من ساز را به تو دادند .... غم را به من و من تشنه ی کویر دشت بارانم ..... مانند طایفه ی خاک می مانم و دشمن طوفان من هر شب این ساز را به بهانه ی تو به صدا در می آورم

*** جای ِ خالی ِ زندگی ***

یک دنیا حرف برای تو دارم ، یک دنیا پر از حرفهای نگفته، یک دنیا پر از بغض های نشکفته. با منی ، هر جا و اینک آمده ام تا مثل همیشه سنگ صبور روزهای دلتنگی ام باشی!

دلم به وسعت یک آسمان تیره غمگین است . صدایی نیست ، مأوایی نیست ، حتی سایبان روزهای دلتنگی نیز دیگر جوابگوی دلتنگی هایم نیست.

من آمده ام! اینجا ، کنار دلواپسی های شبانه ات،‌ کنار شعله ور شدن شمع وجودت ،اما نمی دانم چرا دلم آرام نمی گیرد...

دلم گرفته، دلم سخت در سینه گرفته، با تمام وجود تو را می خوانم ؛ از تو چیزی نمی خواهم جز دریای بی ساحل وجودت را، جز دستهای مهربانت را، جز نگاه آرامت را که دیرزمانی است در سیل باد بی وفای زمانه گم کرده ام.

هر شب حضورت را در کلبه خیال خویش می آورم، وجودت را با تمام هستی باقیمانده در نهانخانه قلبم نهان می کنم ، چشم هایم را باز نمی کنم تا شاید بتوانم تصویرت را بر روی پلک های بسته ام حک کنم ، اما باز هم جای تو خالی است... .

شاید اگر جای تو بودم ؛ کمی، فقط کمی برای مرگ تدریجی نیلوفرهای خاطره اشک می ریختم ، شاید اگر جای تو بودم ؛ طاقت دیدن چشم های خیره و خسته ات را نداشتم، شاید اگر جای تو بودم؛ بلور بغضم را با تلنگری آسان می شکستم تا بدانی، تا بدانی که چقدر دوستت دارم... .

روزی صد بار با هم خداحافظی کردیم اما افسوس معنای خداحافظی را زمانی فهمیدم که تو را به خدا سپردم!

این بار به دیدنت آمده ام ، برایت گلاب آورده ام ، دستهایم تنها سنگ سردِ خانه ات را احساس می کنند اما بدان یاس های سپید احساسمان هنوز گرم گرم اند

 


[+] نوشته شده توسط عرشیا و اعظم در 4:35 | |



کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
Ghaleb New & Music Cod & Best Roman & Hafez Fall